سرای سکوت

چشم بهم زدیم ده روز اول فروردین گذشت ، به عید دیدنی های شمال ، گنید و بهشهر ، مهمانهای مشهد و دیدار نزدیکان و میانش گاهی هم تلفن ها و ایمیل های کاری ...

 

***

پنج شنیه شب ، مهمانی که تمام شد و مهمانها یکی یکی داشتند می رفتند ، آن دو هم دیگر را در آغوش گرفتند و فشردند ، زل نزده بودم بهشان ، زیر چشمی نگاهشان می کردم فکر کنم هم قد بودند که می توانستند اینقدر خوب همدیگر را بغل کنند .

توی جاده که می رفتیم گفته بود دلش یک دوست خوب می خواهد که مانند خودش باشد ، دور و برش پر بود از آدم های کوتاه فدی که باید سرشان را بلند می کردند تا با او هم صحبت شوند و حالا خدا دوست را برایش فرستاده بود ، همان بود که می خواست برایش خوش حال بودم . برای خودم هم خوش حال بودم چون تنهایی را خواسته بودم  امسال و تفکر را و دوری از هیاهوی آدم ها ... همیشه بی خودی دور و بر خودم را شلوغ می کردم ، پر از آدم ، ازدحام ، رفت و آمد ... خلوتی خواستم این بار ... خودم پیشنهاد دادم حالا که همسرش نیست ، من هم می روم خانه مامان شما دو تا با هم تنها باشید .... او گفته بود که دلش می خواهد دوتایی ساعتها با هم حرف بزنند .... اما دیشب حس موذی در وجودم پیچید و کامم را تلخ کرد ... حس قد کوتاهی ، حس کم بودن .... همیشه می گفت تو بهتر از همه من را می فهمی ، راست می گفت من شنونده درجه یکی بودم  اما نتوانسته بودم چیزی به او بدهم .... نتوانسته بودم  و این نتوانستن حالا با آمدن دکتر پر رنگ تر می شد . غبطه می خوردم به دکتر که توانسته بود بیاید و جذبش کند و در دل و جانش بنشیند . غبطه با حسادت فرق دارد ... بلا تشبیه یاد السابقون السابقون اولئک مقربون افتادم ... انگار یک مسابقه است . اما من در این مسابقه شرکت نمی کنم . حلاوت دوستی به کامشان ! این را همان موقعی که همدیگر را در آغوش گرفته بودند هم گفتم . حق هر دوشان هم صحبتی هم شان است . نه کفش پاشنه بلند قد آدم را بلند می کند و نه ایستادن روی  پنجه پا ....فهمیدم نباید قانع باشم ، باید قد بکشم ...

سرم را بلند می کنم رو به آشوبگر اعظم و می گویم امسال برایم بخواه که قد بکشم و مرا خلوتی ده برای با تو بودن ... هی ! صدایم را می شنوی یا مشغولی به عشاق بی شمارت .... وانمود می کند که نشنیده ... به دل نمی گیرم ، من هم شاید اگر جای او بودم چنین می کردم ... صدایم را کمی بلند تر می کنم می گویم : ممنونم برای بهار ، برای شکوفه زدن ، برای سبزی ... صدایم می لرزد ... ممنونم برای اتفاق بهمن ماه ... برای دوره درس هایی که فراموش کرده بودم ، برای به رخم کشیدن که هیج جیز در حیطه اختیار من نیست .... چشم هایم تار می شود ، ادامه می دهم رویت به سوی ما نکنی ، حکم از آن توست ... صورتم خیس می شود ، می گویم اما در این پرده نمایشی که به راه انداخته ای ، نقشم را با عشق به تو خوب بازی می کنم ، به عشق تو کار می کنم ، می خندم ، می رقصم تا آخرین لحظه نمایش ، تا وقتی بگویی نوبتت تمام شد برگرد پشت صحنه ... تا می توانم در نقشم فرو می روم و باورش می کنم و با تمام انرژی که به من دادی تلاش می کنم ... می دانی که چقدر پشت کار دارم ... امسال اگر صبر از دست رفته ام را به من برگردانی تا صبوری کنم با خلقت و هی پاچه این و آن را نگیرم ... امسال اگر صبری بیش از پیش به من بدهی تا با خودم هم صبور باشم ، امسال اگر ... به حرفهایم گوش می دهی ؟ می دانم گوش می دهی اما به روی خودت نمی آوری تا بازیگر نقش انسان قوی و با اعتماد به نفس نمایشت ، اشکهایش را پاک کند و برگردد به صحنه نمایش ، کتاب " سرای سکوت " را بردارد و بخواند ، برای سارا به بیمارستان برود ، برای مهمانهایش آشپزی کند ، کارهای موکل هایش را انجام بدهد و اشک هایش را بگذارد برای تو و آغوش همیشه بازت ... من همچنان در می زنم ، دیر نیست روزی که در باز شود ... سمج تر از آنم که با این بی محلی ها جا بزنم ... گلم را اینطور سرشتی یادت هست ؟ تو که مثل من فراموشی نداری ! دلیل فراموشی های حجیمم را هم که می دانی  ؟ بگذریم ...

/ 0 نظر / 4 بازدید