قل اعوذ ...

- سه شنبه است امروز ، دارم کارهایم را جمع و جور می کنم که بروم کلاس مثنوی . پریروز سردرد داشتم ، دیروز گردن درد و امروز تهوع ... روحم مجروح است از تصادف هنوز ، جراحتش هربار یک جوری خودش را به نمایش می گذارد . دیروز را با آیه الکرسی گذراندم و امروز را با مولوی ... کار هم خوب است سرمان شلوغ است این روزها ...

- دارم شعر حفظ می کنم . اول برای بهبود حافظه و بعد خیر سرم چیز یاد بگیرم . دو هفته پیش "هله نومید نباشی "، هفته پیش " ای رستخیز ناگهان " و این هفته " من غلام قمرم " را حفظ کردم . حافظه ام آنقدر ها که فکر می کردم  از بین نرفته است ...

- بیژن دیشب رفت مشهد و امروز صبح ، با تلاش زیاد ، وقت دفاع گرفت برای 28 اردیبهشت و این یعنی انشالله با پایان اردیبهشت فارغ التحصیل می شود . می ماند امتحان شهریور ماه ...این چند روزی که تهران بود به مطب رسید . داد سقف را نقاشی کردند ، کاغذ دیواری های زیبایی برای دیوارها سفارش داد ، درها را عوض کرد و پرده ها ... وقتی برگردد وسایل چوبی اش را می خرد و بعد وسایل پزشکی را ...روزهای سختی او هم بالاخره تمام می شود . بعد از دو سال و نیم کار سخت و طاقت فرسا حالا می تواند کمی به خودش برسد.

- ایمان روزها را می شمارد برای تعطیلی مدرسه و تا اولین امتحان آرمان کمتر از یک هفته مانده است . زهرا هفته دیگر نیست و ما داریم تند تند کارهای هفته بعد را هم مرور می کنیم . تمام پرونده های دادگاهی دست زهراست و باید وضعیت دادگاه هایی که در زمان نبودن او من باید بروم برایم توضیح می دهد ...

- می گوید برای اینکه حالت خوب شود کمتر بگو " من " و کمتر به خودت فکر کن . خوب که نگاه می کنم در هر خط چند تا من گفته ام آن هم با لحن ناله !!! خدا شفا بدهد.

/ 0 نظر / 3 بازدید