آذر

امروز : چهارشنبه ،  22 آذر 96 ، ظهر

نیت کرده بودم به سه تا جوان کمک کنم .به ترتیب اولویت زنگ زدم

اولی : جواب نداد ... تا الان هم هنوز حواب نداده ، شماره ام را نمی شناخته اما گویا اصلا کنجکاو هم نبوده که کی باهاش تماس گرفته

دومی : جواب نداد ، چند دقیقه بعد پیامک زد که " سر کلاسم ، تماس می گیرم " تماس نگرفت

سومی : گوشی را برداشت ، گفتم کارت داشتم ، هنوز جمله ام تمام نشده بود که گفت : کی ، کجا ، چه کاری ؟ من تمام قد آماده انجامم ! خجالت کشیدم . گفتم هر وقت دیدمت میگم . خیلی طول کشید که ببینمش ، گفتم . قبول نمی کرد . می گفت چرا من ؟ نمی توانستم برایش توضیح دهم . برای آن دوتا هم نمی توانستم توضیح دهم . بگویم چون یتیم های با غیرتی بودید که صورت تان را با سیلی سرخ نگه داشته اید . چون دست تان را به زانوی خودتان گرفته اید و ایستاده اید . چون ...

امروز سهم هر سه تا را دادم به سومی... به خاطر اینکه یک جورهایی به نشانه ها اعتقاد دارم ، نشانه ها هدایتم کردند که این سهم کیست

اولی و دومی هنوز برایم اولویتند اما در یک موقعیت دیگر ، پول بعدی که برسد سهم آنهاست .

امروز از بانک که برگشتم ، داشتم فکر می کردم چقدر خودخواهیم در این تصمیم دخیل بود . اگر سومی هم برایم تره خرد نمی کرد باز هم همه را می ریختم به حساب او ؟

البته که این یک وام قرض الحسنه است که هیچ وقت منتظر پس گرفتنش نخواهم بود.

انسان موجود پیچیده ایست . پول که از حسابم خارج شد ، نفس راحتی کشیدم ، انگار بار امانتی روی شانه هایم سنگینی می کرد .

حالا منتظر انجام پروژه اش هستم ، خدا کند خوب از کار در آید .

***

داشتیم می رفتیم شمال که زهرا ت  زنگ زد . گفت یک مورد کاری است که خودش نمی تواند انجام بدهد . آیا من مایلم انجام بدهم . گفت که فعلا پول ندارند . چون استارت آپ بود و من تا به حال انجام نداده بودم . قبول کردم .

طرف حتی حاضر نشد یک میلیون تومان هم بدهد . وضع مالی شرکت شان را که تشریح کرد و علت اینکه چرا حتی حاضر نیست قراردادی ببندد برای پرداخت در آینده ، از میان کلامش ، با همه جوانی ، بوی شرافت و تعهد می آمد نه زرنگی و کلاهبرداری . گفتم من اصلا کار شما را مجانی انجام می دهم .

امروز آخرهای کاریم . سه تا قرارداد انگلیسی خواندم و کامنت دادم ، زمان را نگه نداشتم تا توی ذهنم بدهکاری شان را نشمرم . بیش از همیشه دقت کردم تا شائبه این برای من یا آنها پیش نیاید که چون مجانی کار می کنم ، دارم سمبل می کنم !

دوست داشتم به جوانها کمک کنم ، این بار پول ندادم اما تخصصم را مجانی در اختیارشان گذاشتم . امیدوارم کارشان بگیرد و هر بار هر جا نامشان شنیده بشود ، من توی دلم بگویم ، من هم در این مار سهیم بوده ام !

***

فردا دوستانم را دعوت کرده ام کافه ، به مناسبت تولدم ، البته راستش این است که گردنم گذاشتند این دعوت را ، گفتم به شرطی که فقط کتاب بیاورید . کیک و شمع و تولد بچه بازی نیست . دورهمی ساده ای است اما برای دیدن شان اشتیاق دارم . به خصوص با آن محبتی که جواب دعوت را دادند حتی آنها که می خواستند بگویند نمی توانند بیایند .

/ 0 نظر / 58 بازدید