روحی بزرگ در کالبدی کوچک

امروز سه شنبه شش مرداد است ، تولد الهام  ( تاریخ وبلاگم اما انگار یک روز اشتباه است )

دیروز با ایمان رفتیم فیزیوتراپی ، توی راه بهش گفتم مامان جان ، من برای رفتن سبک و آماده ام اما هربار به مرگ فکر می کنم ، دلم پیش توست ... اگه تو بهم اجازه بدی راحت میشم .

گفت اجازه میدم ، هروقت خواستی برو

گفتم راستش من این حرف رو چند سال پیش به مامان پروین گفتم که ...

نگذاشت جمله ام تمام شود ، گفت خوش به حالت که تا این سن مامان داشتی

به روی خودم نیاوردم و ادامه دادم  که وقتی داشت چهل سالم می شد ، به مرگ که فکر می کردم نگرانیم مامان پروین بود ، چون فکر می کردم براش قابل تحمل نیست ... برای همین بهش گفتم و ازش اجازه گرفتم ، اونم بغلم کرد و بهم اجازه داد از اون روز به بعد با آرامش زندگی کردم که هر لحظه بهم بگن از چرخ و فلک زندگی پیاده شو ، می تونم بپرم پایین ...

دیشب که داشتم به مرگ فکر می کردم ، دیدم بند توام ، خیلی ممنونم که بهم اجازه دادی ... گفت : خوب حالا که خیالت راحت شد ، لطفا حواست به رانندگیت باشه ...

دوست داشتن ایمان هم حکایتی است ... حرف که می زند انگار یک روح پنجاه ساله با آدم حرف می زند ...بازیگوشی که می کند ، می شود یک پسربچه تقس و شیطون ... بی کله و نترس و بی احتیاط بود اما بعد از اتفاقی که برای دستش افتاد حالا دیگر خیلی " محتاط" شده

بیژن برای دلبستگی اش به ایمان خیلی سرزنش شد که این وابستگی باعث این اتفاق های بد می شود اما من و آرمان هم دوستش داریم ، آرمان دیشب می گفت : بهش وابسته شدم ، چطوری برگردم قم ؟

باور نمی کنم که دلبستگی به کسی موجب آسیب دیدن متوالی آن آدم شود . باور نمی کنم که برای تنبیه بنده ای فرزندش را دچار عذاب کنند . باور نمی کنم دوست داشتن چیز ضرر داری باشد ، اما باور می کنم که در کالبد کوچک ایمان روح بزرگی زندگی می کند .

/ 0 نظر / 14 بازدید