مرثیه ای برای انسانی کوچک که خود را بزرگ می پنداشت

آمدم اینجا که یک اعتراف ساده ، اما بزرگ بکنم . امشب ... کمی بعد از نیمه شب ...خودم با زبان خودم گفتم من یک هفته واسه یک جمله خوش حال بودم و پاهام روی زمین بند نبود ...بعدش بلافاصله یادم اومد به خاطر یک جمله یک هفته تمام گریه کرده بودم ... موضوع اهمیت گوینده را نشان می داد ؟ حتما پاسخ این سوال مثبت است اما غیر از آن چیز دیگری را هم نشان می داد ... "کوچک بودن من "

از فهمیدن این حقیقت تلخ شوکه شدم ، اما گریه نکردم ، ساکت شدم . فکر کردم ...تا همین حالا که نزدیک دو ساعت از این اتفاق می گذرد ...زیر لب آهنگ می زنم و فکر می کنم ... کار از گریه و زر زر گذشته ، عصبانیم ، از آن خشم متراکم شده این روزها خبری نیست ... نوک تیز پیکان طرف هیچ کس نیست ، هیچ کس مقصر این " کوچکی " نیست ... نمی توانم بیاندازم تقصیر کسی ... و خودم سبک شوم .

سنگینم ؟ نه تا چند دقیقه قبل بودم ... اول خودم را حسابی سرزنش کردم ، بعد توجیه کردم ، بعد به خودم حق دادم و بعد خودم را بخشیدم ... به همین سادگی !

از خدا خواستم که امشب نمیرم تا شاید فردا بتوانم بار این خفت را زمین بگذارم ...اگر فردا بیدار شوم ، انسان دیگری خواهم بود ...

انسانی که همچنان صلیب خویش را بر دوش می کشد ...

/ 0 نظر / 14 بازدید