زندگی قصه است یا قصه زندگی است ؟

مرد فریاد می کشید ، شالی را که دور گردن زن پیچیده بود ، می کشید . می گفت می برمت ... زن تقلا می کرد که در را باز کند و از ماشین بپرد پایین ، مرد در را قفل کرده بود . جلوی ایست بازرسی که رسیدند زن خودش را از ماشین پرت کرد بیرون و رفت کنار ماشین پلیس ایستاد و گفت : شوهرمه ...ولی نگذارید منو ببره ...

مرد با چهره ای آرام از ماشین پیاده شد و آمد طرف پلیس و گفت همسرم هستند ... بیا عزیزم ...بیا سوار شو بریم خونه ...و طوری به پلیس ها نگاه کرد که انگار زنک دیوانه است ...پلیس گفت صبر کنید آقا بگذارید آروم بشه خودش میاد

مرد کنار زن نشست ، عزیزم بیا ، هیچ کار نمی کنم ، فقط میریم خونه ...زن با ترس و لرز سوار ماشین شد ، کمربندش را بست و رفتند .

کجا رفتند ؟ چه شد ؟ فیلم سینمایی بود یا قصه ؟ پائولوکوئیلو میگه هیچ وقت توی فیلم های سینمایی فردای روز وصال رو نشون نمیده ، قصه سیندرلا و سفید برفی   زیبای خفته هم فردای عروسی تموم میشه و کسی نمی دونه بعدش چی شد ؟

هر کاری بکنی ، نویسنده هم که باشی گاهی نمی تونی فردای آن روز را حدس بزنی ؟ زن حالا کجاست ؟ چه کار می کند ؟ از ذهنم خارج نمی شود.

 

پی نوشت :

قصه شمس و مولانا هم حکایتی است که هر کسی از ظن خود یارش می شود

/ 0 نظر / 15 بازدید