من ؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

قبل از اینکه دو هفته تمام شود سر و ته سفر را جمع کردم و برگشتم ... کسی نمی داند که چه در دلم می گذشت ، خودم هم که می دانستم از یادآوری اش خجالت می کشیدم ، مسئله ی کوچکی داشت از پای در می آوردم . 

14 ساعت اول را بیشتر خوابیدم ، پنج ساعت معطلی فرودگاه دوبی را در کتاب فروشی چرخ زدم و یکی دوتا خرید فرودگاهی کردم ( مثل ساندویچ برای بچه ها ) ، یک کتاب از موراکامی خریدم و شروع کردم به خواندن ، در طول پزواز هم ...

بیژن آمده بود فرودگاه دنبالم ، سوار ماشین که شدم آرامش گم شده برگشت . خانه ، بچه ها ، یار در کنار دوباره آرامم کرد .

تغییر ساعت ، خواب و بیداریم را غیر عادی کرده بود ، مدتی طول کشید تا دوباره برگردم به روتین زندگی خودمان ... امروز اولین روزی بود که رسما رفتم سرکار ( پنج شنبه فقط به گپ زدن با بچه های دفتر گذشت ) اما امروز دو تا جلسه کاری که می تواند یک موکل بالقوه را تبدیل کند به بالفعل

سیر سینوسی حالم متقاعدم کرده که باید بروم پیش مشاور ، بی اشتهایی و بی قراری مدت سفر اگر ادامه پیدا می کرد ، درد روحی به درد جسمی تبدیل می شد اما خوشبختانه خوب شدم . به خودم یک فرصت دیگر می دهم ، اگر باز تکرار شد می روم دکتر ...خجالت ندارد همانطور که برای دل درد و دندان درد می رویم دکتر ، برای روان درد هم باید برویم دکتر ... حالم که بهم می ریزد داستان نمی نویسم ، دوست ندارم از نوشته هایم زهر بتراود . این روزها کتاب موراکامی را می خوانم

Colorless Tsukuru Tazaki

and his years of pilgrimage

موقع رفتن هم کتاب وقتی نیچه گریه کرد را خواندم . هر دو خوب بود اما این دومی بیشتر چسبید ، شاید اینکه بعد از مدتها کتاب انگلیسی خواندم یا موضوع کتاب به خصوص شروعش ... هر چه که بود ، دارم آرام آرام می خوانم و لذت می برم .

امروز نهار هم یک پرس زرشک پلو کامل خوردم که برای این روزهایم رکوردی است در جای خودش ... دلم هم دیگر آشوب نمی شود ، چنگ چنگ نمی شود .

عمو می گفت نرو پشیمان می شوی اما نشدم ... دوست نداشتم بعد از این همه سال و در این شرایط خاص آنها ،  بی قراری ها و بی اشتهایی هایم را ببرم . گفتم بر می گردم این بار با اوضاع و احوال بهتر انشالله

شمارش معکوس شروع شده ، تا نوزدهم شهریور چیزی نمانده و می خواستم این روزها حتما کنار بیژن باشم . از اینکه در خانه ام و کنار خانواده ام خوش حالم و راضی

الان ساعت 12.30  نیمه شب است کم کم وارد دوشنیه می شویم و صبح دوم شهریور ماه بر می دمد . بیژن خوابیده و پسرها دارند لالیگا نگاه می کنند ، رثال مادرید با یک تیم دیگر که اسمش را بلد نیستم ( خیخون فکر کنم ) ، گاهی می گویم یواش تر بابا خوابیده ... همه می دانیم که این روزها ، روزهای مهمی برای اوست .

من ؟ نمی دانم چه بگویم سپرده ام به خدا چون تنها و تنها اوست که می داند چه شد و چرا شد ؟ چقدرش اجتناب پذیر بود و چقدرش اجتناب ناپذیر ؟ می شد قضیه را بهتر مدیریت کرد ؟ اراده سالم چقدر دخیل بود ؟

من ؟ گاهی من آن روزها و شب ها را نمی شناسم ، گاهی بهش حق می دهم ، گاهی سرزنشش می کنم ، گاهی باور نمی کنم که من بودم گفتم ...

وقتی که گذشت ، مرورش فایده ای ندارد مگر درس گرفتن که به قول بیژن " این درس ها را کی می خواهم استفاده کنم ؟ "  عمر دارد به سرعت برق و باد می گذرد و من همچنان اشتباه می کنم و اسمش را می گذارم " تجربه "

کاش کوله بار تجربه های شیرین سنگین تر از تجربه های تلخ باشد ، کاش یادم بماند که نعمت هایم را بشمرم ، کاش از پوری و روحیه اش خجالت بکشم ، کاش قدر لحظه لحظه های عمر را بدانم ... به سه عزیز خانه ام نگاه می کنم که مثل میوه های دست چین شده باغ می درخشند ... خدا حفظ شان کند . 

 

و من هنوز چقدر عاشقم ...

/ 0 نظر / 13 بازدید