احزاب

مثل آدمی می مونم که تازه چند روز بعد از یک تصادف سنگین می فهمه کجاهای بدنش درد می کنه و در واقع چه بر سرش آمده . تصادف بدی  کردم چهارشنبه شب که حقم نبود ، هرگز هرگز حقم نبود و تا جمعه ادامه پیدا کرد. تنها و بی پناه بودم ، فقط یک شاهد داشتم به خودش متوسل شدم که تو تنها شاهد منی که می دانی که من در طی این چند سال با چه همیتی و جدیتی ...( بگذریم قرار نیست منت سر کسی بگذاریم ) و خودش مثل همیشه به دادم رسید تا یک بار دیگر به من ثابت کند که "  تنها اوست " که هست و خواهد بود و باقی همه فانی اند ...

از دیروز حالم بد است ، امروز (یکشنبه) جایی وسط سینه ام درد می کند و قلمبه سنگینی در گلویم وزن و حجم پیدا کرده ، از او می پرسم چرا ؟ و خودم جواب می دهم آدمی که تسلیم است باید بر همه چیز تسلیم باشد . اما او که به من زد می گوید : این تصادف برای آموختن آیات مورد نظر بوده که زمانش رسیده است . اگر خوش بین باشم باید بگویم " گرفتم " و اگر بد بین باشم باید بگویم "باور نمی کنم " و دنبال مقصر بگردم ...

روز کاری سنگینی دارم امروز ، خودم را جمع و جور می کنم به آشوبگر اعظم می گویم بنا را می گذارم بر اینکه تو خواسته ای ، به هر دلیلی ...بنا را بر این می گذارم که همین که تو می دانی کافی است ... بنا را براین می گذارم که حتی توهم داشتنت امیدوارم می کند ...بنا را می گذارم  به " هیچ مگویی " که این روزها می خوانم و سعی می کنم توجیه ضارب را باور کنم که بنا بوده درسی بیاموزم ... پس بنا را می گذارم بر آموختن ... الهی در پناه تو ...

/ 0 نظر / 8 بازدید