روزهای آخر تابستان

تا حالا هشت جلسه پیانو کار کردم . دارم خوابهای طلایی رو می زنم . خیلی سخته

دست راستم خوبه ، دست چپم هم خوبه ، اما هماهنگ کردن دوتاشون با هم برام سخته ، الان از شنیدن پیانو یک جور دیگه لذت می برم . نت خوانی رو یاد گرفتم و این برام مثل یاد گرفتن یک زبان جدید جذابه 

پیلاتس رو هم ادامه میدم ، بدنم داره کم کم قوی میشه ... جالبه که واسه هیچ چیز عجله ندارم و به معنی واقعی کلمه آهسته و پیوسته شده ام !

مثل تراکتور هم کار می کنم . 

تنها چیزی که به بوته فراموشی سپرده شده ، پایان نامه است .

تابستان داره تموم میشه . کارهای مدرسه ایمان رو داریم مرتب می کنیم . روپوش و شلوارش رسید ، سرویس مدرسه رو هم ثبت نام کردیم 

همسر یک ماهی هست که به محل کار جدیدی رفته که  دیگه عصرها را کامل اونجاست . در آمد خوبی هم داره و بسیار راضی و خشنوده و ما همه هم به خاطر خوش حالی او شادیم

آرمان هم قرار شد هفت ترمه تمام کنه و بره سربازی تا بتونه برای آینده اش بهتر تصمیم بگیره !

خدارو مثل همیشه شاکرم ، هر چند نه به مدل قبل !

/ 0 نظر / 43 بازدید