شب قدر

دعای روز نهم تیرماهم ، روز بعد برآورده شد و از روز دهم دوباره فکرم آزاد شد . برگشتم به روزهای خوب و پر ثمر فکری و البته اولین کار نوشتن بقیه داستان ...

دیشب با بیژن رفتیم بالای کوه و شب قدر دو نقره ای داشتیم هر کدام با خدایمان و وسطش هم کمی با هم حرف زدیم . شهر زیر پایمان بود با چراغ های روشن

سر نماز تصویر یک سری آدم از جلوی چشمم رد شد . از عمه محترم شروع شد و با مائده تمام شد . تک تک شان را دعا کردم . من ؟ من که اصلا از این عادت ها نداشتم .

برای خودم چیزی نخواستم ، چیزی که من می خواستم آنقدر بزرگ بود که نمی شد گفت . برگشتیم خانه ، ایمان شروع کرد به دعا کردن ... برای پدرش قبولی در امتحان ، برای خودش ، خوب شدن دستش ، برای آرمان ، با موفقیت گذراندن ترم بعد ... برای مامان ؟ نمی دانست چه بگوید . آرمان گفت مامان که دیگه چیزی نمی خواد بگو موفقیت بچه هات ...  بیژن گفت نمایندگی مجلس ، انجام پروژه ها یا کارهای خیر بزرگ ... ایمان گفت نه من فقط دعا می کنم کنسولی اش تمدید بشه ... همه مون خندیدیم هیچ کداممان اصلا یاد چنین موضوعی نبودیم ... من اما ساکت بودم ، آنچه من می خواستم خیلی بزرگ تر بود.

صبح وقتی بیدار شدم ، دیدم نویسنده جانبازی که فقط یک بار در منزل یکی از دوستان دیده بودم برایم پیغام داده که دیشب به یادتان بودم  و براینان دعا کردم ... بغضی که از دیشب در دلم مانده بود ، ترکید .

دیدم به فکر همه ما بوده ، همو که تصویر دیگری را می آورد جلوی چشم من که دعایش کنم ، دیگری را هم به یاد من  می اندازد که برایم دعا کند .

دعای من کجا ؟ و دعای قلب مومن و شکسته او کجا ؟

/ 0 نظر / 11 بازدید