ظهر طولانی

پرواز از دوبی 14 ساعت بود . ساعت یک ربع به ده حرکت کرد و حدود ده ساعت همه اش ظهر بود ...ظهر ... آفتاب وسط روز  ده ساعت طول کشید تا رسیدیم به شیکاگو ... کسی در فرودگاه منتظر مان نبود !  پلی شکسته بود و عمو و محمد پشت آن مانده بودند ، مضطرب که حالا ما تو فرودگاه بدون موبایل چه خواهیم کرد ؟ من از یک خانم خواهش کردم شماره پوری رو بگیرم و با خبر شدم که عمو با تاخیر میرسه ...  حدود چهار ساعت هم راه بود تا خانه .... چهار صبح چهارشنبه از تهران حرکت کرده بودیم . دوازده شب رسیده بودیم ( ایران پنج شنبه 9 صبح ) 

بیماری دستهاش را هم از کار انداخته ، تکنولوژی کمک می کند که با صندلی چرخدار حرکت کند . 

پنج شنبه ، جمعه ، شنبه ، یکشنبه گذشت ... بی قراری داشتم ... همان دل و همان مغز را با خودم آورده بودم اینجا ...او اما با دوستانش خوش بود . شنبه شب غدا پخش کردند ، یکشنبه شب شام دعوت شان کرده بود به صرف بیف استراگانف و فسنجان و اینکه ثابت کند که چقدر برایشان عزیز هستند ... و به من ثابت کند که ... بگذریم ... نیاز به ثابت کردن نداشت ، خیلی وقت بود فهمیده بودم ... برای او دوستانش بودند و برای من سوال امتحانم ... چه کسی سوال امتحانش را دوست دارد ؟

روزی شاید از دوستانش بنویسم ، اینکه هم شان هستند با او ؟!  بگذریم 

بی قراری ام همه را ناراحت کرده بود .تهران هم نگرانم بودند که آمده ام این ور دنیا هنوز نا آرام ، آرمان کلی حرف زد تا  قانعم کند ... بلند شدم رفتم توی حیاط پابرهنه روی چمن خیس راه رفتم ، کمی تندتر ، بعد دراز کشیدم با دستهای باز ، گذاشتم ریه هایم پر بشود  از هوای تازه و صدایش کردم ، خواستم دستهایم را بگیرد و بلندم کند ... بچرخاندم  ... سبک کند ... حجم سنگینی از سینه ام خارج شد ... از روی سبزه ها که بلند شدم ، سبک بودم . 

از دوشنبه حالم بهتر است ، درس هایی که این مدت آموخته ام را مرور می کنم .

آدم ها  روزهای  خوب دارند ، روزهای بد ... روزهای آفتابی ، روزهای ابری ... من روزهای سختی را دارم پشت سر می گذارم ، دارم پوست می اندازم ... امتحان می دهم ... گاهی بی قراری امانم را می برد ... گاهی نفسم به شماره می افتد ...تهوع گاهی به همه مسیری که آمده ام شک می کنم ... اما یادش که می افتم ، خودم را که در آغوش همیشه بازش می اندازم ، می خواهم ، از ته دل می خواهم که ادامه بدهم ، نمی خواهم ببرم یا کم بیاورم ... راهیست که انتخاب کرده ام و  تا اینجا آمده ام ... به آنکه مرا تا به اینجا کشانده اعتماد دارم

/ 0 نظر / 18 بازدید