نبات

ساعت سه و سی دقیقه بامداد 25 مرداد ، چهارشنبه 

نسکافه خوری بی خوابم کرده ، آمدم اینجا بنویسم دیدیم آرشیو سال 95 کامل پریده !  آمدم ناراحت بشم ، یادم آمد که خودم هم به زودی می پرم !!!

تولد همسر را در خیابان ولیعصر به خرید کت و شلوار و خوردن شام گذراندیم . کار میکنم و گاهی تمرین ساز و بیشتر خانه داری و آشپزی و هفته ای سه روز پیلاتس . خبر خاصی نبود این مدت 

مدتی است به این فکر می کنم که نباید منتظر پیش آمدن یک موقعیت ویژه برای انجام کار خیر باشم و دلم هم نمی خواهد بگذارم برای بعد مرگم و بعد وصیت کنم که اگر پولی ماند در راه خیر خرج کنند که ثوابش برسد به روحم

این روزها دیگر حتی به روح هم اعتقاد ندارم ! البته به آن معنی سنتی ! می خواهم تا زنده هستم و رو پا ، تا انرژی دارم ، تا پول در می آورم به جای خرج های بی خودی کار درست و حسابی بکنم . نه می خواهم خانه را بزرگتر کنم ، نه ماشین را ... برای خانواده و اقربا هم تا آنجا که داشتم مایه گذاشته ام . فکر نمی کنم بدهکار کسی باشم . برای بچه ها هم به اندازه کافی که محتاج کسی نباشند گذاشته ام . حالا نوبت خودم است . من نه طلا می خواهم ، نه سفر ، نه وسایل منزل ... می خواهم خرج روحم کنم و همین جا ، وقتی هنوز زنده ام و نفس می کشم ، تلاش کنم آدم مفیدی باشم 

دلم می خواهد نگاهم که می کند ، راضی باشد ... نه طمع بهشت دارم و نه هراس جهنم 

این روزها که بیش از پیش به حیوان بودنمان ایمان آورده ام ، می خواهم بیشتر تلاش کنم که انسان باشم 

پارادوکس مضحکی است ؟ نه قطعا نیست 

آرمان : با پیمان روی انیمیشن کارمیکند . باهاش صحبت کردم و گفتم بهتره بره سربازی تا بتونه بهتر برای آینده اش برنامه ریزی کنه . قرار نیست چون همه فوق می خونند ، او هم بخونه !

ایمان : این تابستان رشد چشمگیری داشت . از یک پسر بچه شیطون تبدیل شد به یک پسر با برنامه ، جدی و مودب ... نمی تونم خوش حالیم رو پنهان کنم . 

پدر : مشغول کاره و اخیرا پیشنهادهای جدید دریافت می کنه .

نوشته هام : خاک می خوره ...

پی نوشت : همسر برای اینکه شکر از تنهایی دربیاید ، روز یکشنبه یک طوطی دیگه خرید ، ایمان اسمش را گذاشت " نبات "

 

پی نوشت بعدی : نبات دو روز بعد مرد!

/ 0 نظر / 30 بازدید