گلایه

خدایا کمک کن از دست و زبان و فکر و قلبم جز " خیر " صادر نشود .

دیشب داشت گلایه می کرد و می گفت :

چه شده که از دست و زبان و فکر وقلبم اینها صادر می شود ... به دستهایش نگاه می کرد ، یاد حرف هایش می افتاد ، یاد لیست بلند بالای افکار انتقام جویانه ، یاد قلب بی خود و بی جهت زخمی اش ... بوی جرم می آمد ، بوی رنج ، بوی تعفن ...

باد می آمد و می پیجید در قامت ایستاده به نمازش ، داشت گلایه می کرد ... اینجا که ایستاده بود ، حقش نبود ... مسیر را غلط آمده بود ؟ گم شده بود ؟ مسیر قبلی درست تر بود ؟ داشت امتحان می شد تا استقامتش در مسیر جدید سنجیده شود ؟ باید صبر می کرد ؟ صبوری ؟ برای خودش تنها اگر بود به جان می پذیرفت اما داشت دیگران را همراه خود وارد کوره عذاب / امتحان می کرد ... دیگرانی که خودشان درگیر کوره های خودشان بودند و آب دیدگی شان ...

شب دراز بود و گلایه به دارازی شب ...

/ 0 نظر / 5 بازدید