روحی که در خلا گم شده بود

این یکشنبه اما تمام روز در بستر افتاده بودم ، گم شدن پنجشنبه ایمان در قائم شهر ، ماجرای صبحانه جمعه محمود آباد ، سوار اتفاقات هفته قبل شد و من را انداخت ، تمام یکشنبه در بستر گذشت ... یاد پنج روز اول زایمان ایمان افتادم ، ایمان توی دستگاه بود و من خانه ...من اما خانه نبودم ، هیچ جا نبودم ، جایی در خلا گم و گور بودم ... پیکری که روی تخت خوابیده بود ، من نبودم ...جسدم بود ...این یکشنبه هم همین طور بودم آنکه از تخت بلند شد و در آینه نگاه کرد ، من نبودم ، جسد رنگ پریده ای بود که روحش در خلا گم شده بود ... حجم آن پنج روز تلنبار شده بود روی این بیست ساعتی که راس ساعت 4 صبح یکشنبه شروع شد و تا ساعت 12 شب ( یعنی وقتی به خواب رفتم ) ادامه داشت

صبح دوشنبه جسد نبود که چشم باز کرد ، روحم از خلا برگشته بود و داشت تنم را نوازش می کرد . بلند شدم و در آینه به خودم که حالا دوباره با روحم ممزوج شده بود نگاه کردم ، قامت راست کردم و راه افتادم ،اول رفتم پیش فریدا دندانم را که یک هفته بود درد می کرد درست کردم و رفتم دفتر کارهای عقب افتاده ام را سر و سامان دادم

امروز هم که سه شنبه است ، مشغول کارم ...فردا با زهرا میریم بوشهر ، گناوه دادگاه داریم یک پرونده با ده دوازده تا خواهان ، پنج شنبه تولد بچه پونه است و جمعه مهمان داریم ... و دارم برای شیراز برنامه ریزی می کنم تا قسمت آخر داستان مریم را آنجا تمام کنم .

خوبم ؟ باید باشم

دلیلی برای خوب نبودن نیست ، به قول بیژن با این همه اتفاق بد که توی این مدت افتاد ، همه ما سالمیم و کنار هم ...موج های سهمگین آمد اما نتوانست چیزی را از جایش تکان بدهد ...این را می گوید اما می دانم چه حجم فشاری را تحمل کرد ، اگر از من بیشتر نبود ، کمتر هم نبود

 

/ 0 نظر / 15 بازدید