بازی ناجوانمردانه

امروز یکشنبه است ، آمده ام سر کار ... چه خوب که کار هست ، به هزار و یک دلیل

تعطیلات جز سوهان کشیدن به مغز و روحم هیچ کاری نکردم . چرا کمی به بیژن در درس هایش کمک کردم ...دارد خلاصه نویسی می کند ، او از روی متن انگلیسی می خواند خلاصه فارسیش را می گفت و من می نوشتم ... تحربه خوبی بود ، سرعت کار تقریبا دو برابر شد.

چهارشنبه عصر ساعت پنج ، انگار کسی هلم داد که شماره هایشان را بگیرم ... مثل دفعه های قبل هر دو اشغال بودند و مثل دفعه های قبل انکار کردند ...این بار اما به هیچ قیمتی تکرار می کنم به هیچ قیمتی کوتاه نیامدم ، " زحمتی " طاقت فرسا بود اما نتیجه داد ...

پرده ها افتاد ، بیژن همیشه می گوید به نقل از قرآن که در این دنیا هیچ چیز مخفی نمی ماند ، خدا فرصت می دهد اما وقتی آدم ها از حد می گذرانند خودش پرده را می اندازد ...

 

حالا اما ایمانم دو چندان شده ... هیچ چیز در این دنیا مخفی نمی ماند ...هیچ چیز گم نمی شود ، نه ذره ای نیکی ، نه ذره ای بدی ... قدم که برمیداری باید مراقب باشی ، پایت را آن ور خط نگذاری وگرنه اگر تمام تدابیر را هم اندیشیده باشی ... بگذریم

دلخورم ؟ ... راستش بودم ، کمی از دلخوریم جمعه شب وقتی رو در رو حرف زدیم ، مرتفع شد اما رنج احمق فرض شدن ، اینکه برنامه ها را پشت صحنه با هم تنظیم می کردند و وانمود می کردند همه چیز اتفاقی است با من مانده بود ، آرام نمی شدم

امروز یکشنبه بیدار که شدم برای صد و یکمین بار که کل ماجرا را مرور کردم فهمیدم کل ماجرا روی هم رفته نه ارزش فکر کردن داشت ، نه رنجیدن ، نه دلخور شدن ...

امروز یکشنبه بیدار که شدم به خودم یادآوری کردم رنج ناشی از خودخواهی است و دلخوری ناشی از توقع ... به خودم یادآوری کردم به من ربطی ندارد که آنها از این داستان چه فهمیدند ، به من فقط ربط دارد که بیایم و اینجا بگویم بر ایمانم افزوده شد

/ 0 نظر / 16 بازدید