بهاره و سینا

حس می کنم اتفاق بدی برای شما افتاده ، حسم درسته ؟

دیدن این پیغام تو تلگرام  برای لحظه ای مبهوتم کرد . سینا بود ، خواهر بیست و نه ساله اش چند روز قبل فوت کرده بود و من حتی تسلیت هم بهش نگفته بودم  . چه چیزی باعث شده بود چنین حسی بکند ؟

برایش نوشتم همه ما روزهای بد داریم و روزهای خوب ... من هفته بدی را پشت سر گذاشتم اما در مقابل غم و رنج شما آدم رویش نمی شود از غم هایش بگوید

تعارف نبود ، راست می گفتم همه آنچه مرا از پا انداخته بود قابل قیاس با یک هزارم درد و رنج های زندگی سینا نبود و ما انتظار داشتیم سینا همچنان انسان معقول و متعارفی باشد. راستش آدم از خودش خجالت می کشد .

از خودش ، از کم صبریش ، از توقع هایش از دیگران ... بهاره که زنگ زد کمی با هم حرف زدیم ، گفتم چیز مهمی نبود ، نمی خواستم نگرانتان کنم اما نگران شده بودند .

دنیای عجیبی است . روزی که مادر سینا فوت کرد ، بیژن گفت من و فائزه جای پدر و مادرت برایت می رویم خاستگاری ...هرگز این اتفاق نیافتاد خودش رفت و زن گرفت ، زن خوبی هم گرفت اما این جمله علقه ای بین همه ما ایجاد کرد که حالا واقعا حس خانواده بودن داریم .

/ 0 نظر / 10 بازدید