شفا

مامان و بابا دارند آرام آرام خرید می کنند ، گلپر ، سماق ، زعفران ، کشک ، دیس  ... عمه ها سبزی خشک کرده اند و رب انار ،  ... من هم یک روز رفتم کمی برای خودم لباس خریدم ، امروز رفتم شهر کتاب مرکزی سی دی موسیقی خریدم و حالا مونده یک هدیه برای زن عموی خوشگلم ...چشمم دنبال یک چیز ویژه است که بداند چقدر برایم ویژه است و چیزی که در عین حال سبک و غیر مزاحم باشد ... نمی دانم شاید یک گردن بند یا دست بند بخرم ... احتمالا هفته دیگر راهی شویم .

شوق دیدن عزیزی که بسیار دلتنگش هستم و دلشوره تنها گذاشتن بیژن درست در وقتی که بهتر بود کنارش باشم ، احساسات متناقضی ایجاد می کند . این واقعیت که بیژن آدم قوی است توجیه کننده نیست که پس می تواند و نباید نگرانش بود . نگرانش هستم . گاهی می گویم کاشکی کنارش ننشته بودم و این متن های کوفتی را نخوانده بودم اگر نمی دانستم چقدر سخت هستند آن وقت اینقدر نگران نبودم .

جهل چیز خوبی است ، آدم هر چه قدر کمتر بداند راحت تر زندگی می کند ...هر چه بیشتر می دانی بر رنج و نگرانی ات افزوده می شود و این اصرار بر بیشتر دانستن و سر توی هر موضوعی فرو کردن و کنجکاوی کردن بیماری ناجوری است ... شفا دهد انشالله

/ 0 نظر / 14 بازدید