خاکستری پر رنگ

آدم ملایم و صبوری بود ، آرام ... همه می گفتند این همه آرامش را از کجا آورده ؟

اما مدتی است آسمان سینه اش خاکستری است ، خاکستری پر رنگ ، به اشاره ای رعد و برق می زند و می بارد ، نه منفجر می شود ... خودش هم در حیرت مانده ! چیزی بیشتر از بالا و پایین شدن هورمون هاست ... امروز خودش این را گفت ... باید اتفاق مهمی افتاده باشد یا یک رنج و گله دفن شده که هر از چند گاهی مثل استفراغ می پاشد بیرون ... شاید یک بیماری جدید است از همان ها که بعد از مدتی شناسایی می شود و رویش اسم می گذارند ... شاید به قول قدیمی ها خوشی زده زیر دلش و به ناگاه می خواهد همه چیز را خراب کند اما عقل هی ترمز ذهن آشفته اش را می کشد ... بی انگیزه شده ، به کار ، به کتاب ، به نوشتن حتی به آشپزی ... دیگر از آن طعم های لذیذ خبری نیست ، غذایی است برای پر کردن شکم فقط ...

باید کاری بکند ، قبل از اینکه خیلی دیر بشود باید کاری بکند ...

/ 0 نظر / 13 بازدید