این دیوانگی را از من نگیر

 یک روز گوجه سبز دلم را چنگ چنگ می اندازد ، یک روز توت ! یکشنبه شب در حین سرخوشی به یکباره با دیدن یکی از متن هایم در تلگرام بهم ریختم ... متن  "سجاد ه ام "در تلگرام دست به دست چرخیده بود تا رسیده بود دوباره به صفحه خودمان البته بدون نام نویسنده اش ... میزان عصبانیتم ( مطابق معمول این روزها ) با آنچه پیش آمده بود تناسب نداشت . بیژن می گفت اصل انتشار مطلب است نه نام نویسنده ! من اما آرام نمی گرفتم ...بلند شدم راه رفتم ، نشستم ، فیس بوک سر زدم ، فایده ای نداشت آرام نمی شدم ... بی خودی !

رفتم سر سجاده و همانجا گفتم مرا در آغوش همیشه بازت بگیر و آرامم کن ، جوری که صبح طور دیگری بیدار شوم .

با صدای اذان صبح بیدار شدم ، با انرژی و بشاش ، انگار مغزم فورمت شده بود ... تنم هم درد نمی کرد ، با اینکه بدون پتو و روی زمین خوابیده بودم . امروز  سه شنبه است ...انگار هنوز در آغوشش هستم ، دیوانه شده ام ؟ توهم دارم ؟ نمی دانم ... اما اگر دیوانگی باشد ، اگر توهم باشد ...من عاشق این دیوانگی ام و می توانم با این دیوانگی یک عمر خوش باشم ، مست باشم و سر خوش ... می توانم با این دیوانگی به دنیا و دار و دسته اش بخندم ... می توانم با این دیوانگی زندگی کنم ...

این دیوانگی را از من نگیر ...

/ 0 نظر / 11 بازدید