رونمایی

یک ربع به ده رسیدیم به رومنس ، آینا و فرزانه پشت در ایستاده بودند . بعد از ما الهام و نگار رسیدند و بعد آذین و لیلا و شرمین ...بعد تازه در کافه باز شد ! رفتیم تو ...مهمانها یکی یکی آمدند .

وقتی به آقای تهوری گفتم برنامه ما جمعه صبح است ، گفت خانم کسی نمیاد فقط دوستان خودتون . راست گفته بود فقط دوستان خودم آمدند . تازه چون خاله عفت فوت کرده بود و همان روز تشییع جنازه بود مامان و دخترخاله هایم نتوانستند بیایند . اما سالن پر شد و صندلی اضافه هم آوردند ...

قرار نبود شعر بخوانم اما به وجد آمدم و با " من غلام قمرم " شروع کردم . شعر که می خواندم ، چشمان خیس مخاطبمان تمرکزم را به هم می زد . اما آنقدر منظره زیبایی بود که فکر نکنم هرگز تا پایان عمرم فراموش کنم .

بعد بیژن و آقای برانی و میترا صادقی صحبت کردند . داستان " آبی فیروزه ای " را هم من و پیوند با هم خواندیم و تمام شد.

مهمانها رفتند . من گرسنه ، تشنه و خسته بودم . ترچیح دادم زود برگردم خانه . از وقتی رسیدیم . از عکس العمل دوستان در وایبر ، اس ام اس و فیس بوک فهمیدم برای دوستان هم صبح جمعه دل انگیری بوده است ...

تمام شد ... اما از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان تا شب شعف مهمانی صبح با من ماند . به رختخواب که رفتم آدم خوش حالی بودم . خوش حال به معنی واقعی کلمه

/ 0 نظر / 3 بازدید