کاله

چهارشنبه است امروز . صبح دلخوری را شروع کردم . از بحث دیشب . تازگی ها همه درگیریمان سر دنیای مجازی است ...مسخره نیست ؟ اما دیشب دیگر تمامش کردم .

صبح توی ماشین داشتم به سی دی سروش که مامان بهم داده بود گوش می دادم . یه جاهاییش انگار مولوی داشت با زبان سروش با من حرف می زد. می گفت :

قیمت هر کاله میـدانی که چیسـت قیمت خود را ندانی، احمقی است

راست می گفت . می گفت : شمس به علم و موقعیت اجتماعی مولوی چیزی اضافه نکرد بهش کمک کرد تا سبک بشه برای اینکه اراده او درش تجلی پیدا کنه ... هر چیزی که آدم را سنگین کنه ، تعلقات آدم را اضافه کنه ...را باید کند....گفت چند می فروشی خودت رو و قتت رو ؟ و گفت .... همه اون حرف هایی رو که من باید می شنیدم درست امروز که هنوز دو دلم برای دکتری ...تمام دو دلی هایم را تکاند . راحتم کرد . از کاسبی های مختلف بشر گفت . از " غرور " و اینکه دنیا محل "غرر " است . هر روز توجهت را به یک چیزی جلب می کند تا از اصل باز بمانی ...

آمدم دفتر هم مولوی تین شعر را برایم فرستاد :

رومــــیان آن صـــــوفیانند ای پســر نی ز تکــــرار و کتاب و نی هـــــنر لیک صیقل کرده اند آن ســــــــینه ها پاک ز آز و حرص و بخل و کینه ها اهل صیقل رسته اند از بوی و رنگ هـــــــر دمی بینند خوبی بی درنگ نقش و قشـــــــر علـــم را بگذاشتند رایت عین الیقین افــــــــراشـــــــتند

آرام شدم . نشستم سر کارم . نیکو زنگ زد و حرف زدیم وسط گفتگو با نیکو ایمیل هایم را نگاه می کردم که دیدم عمو برایم دعواتنامه فرستاده ...زنگ زده بودم که بیاید خانه ی ما هم آسانسور داریم ، هم توالت فرنگی ، هم با ویلچیر او راحتیم اما گفت نمی تواند بیاید ، دیگر حتی روی ویلچیر هم نمی تواند بنشیند .چه خوش خیال بودم من که فکر می کردم فرش ها را جمع می کنیم و مدتی کنار همیم و با هم خوشیم و با پوری می رویم شمال ، یزد ، قزوین ... حالا قرار شد من بروم و تمام حرفهای نگفته ، تمام دلتنگی های تلمبار شده را با خودم ببرم ... باید وقت سفارت بگیرم

 

/ 0 نظر / 3 بازدید