یادداشت های تنهایی

 
شبهای داستان
نویسنده : من - ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٥
 

دلم می خواست حتما یک شب از شبهای داستان را تجربه کنم . بیشتر نمی توانستم ، به خاطر مسیر دور و ساعتش . برنامه را نگاه کردم و پنج شنبه شب را انتخاب کردم و رفتم .

رضا امیرخانی : با کفش کتانی و کوله پشتی آمد . نشانی از چهل سالگی نداشت . دانشجوی سال دوم رشته مهندسی بود انگار . حرف خودش را زد ، اعتقاداتش را گفت . آخر هم گفت من اعتقاد دارم داستان مقوله ای شفاهی نیست کتبی است فلذا داستان نخواند و شعر خواند . البته شعری که خط داستانی پررنگی داشت . آنچه در امیرخانی جلب توجه می کندو البته تحسین برانگیز است اینکه خودش است و انگار قضاوت دیگران برایش اهمیت ندارد . اولین بار که در اول کتاب من او دیدم نوشته شده که رسم الخط کتاب مربوط به نویسنده است خیلی چیزها دستگیرم شد ... خلاصه که سه تا کتابی که نداشتم را خریدم سرلوحه ها ، ناصر ارمنی و ازبه ... چیزی هم برایم در صفحه اول سرلوحه ها نوشت که هر چه تلاش کردم نتوانستم بخوانم .

آقای گودرزی را بار اول بود می دیدم و چیزی هم از ایشان نخوانده بودم ، داستانی خواند به اسم " عکس " .

با بچه های مطبوعات زیاد دمخور بودم به خصوص دهه 80 ، یکی از کسانیکه همه دوستش داشتند عموزاده خلیلی بود اما تا دیشت ندیده بودمش و باید اذعان کنم که تمام تعریفهایی که از ایشان شنیده بودم درست بود . داستان "لطیف " را خواند که داستان لطیفی بود درباره جنگ ...

بابک اعطا ، پسر احمد محمود هم داستانی از پدرش خواند . خیلی خوب خواند تمام مکث کردنها ، لهجه ها ، بغض ها ... عالی بود اما بهترین قسمت کارش وقتی بود که از چگونگی نوشتن " زمین سوخته " تعریف کرد . از شهید شدن عمویش ، از اینکه پدر دو ماه به چبهه رفت تا بتواند جبهه را بنویسد ، اینکه سه روز تب کرد تا در اشک فصل مرثیه برادر را نوشت ...

شب خوبی بود . وقتی داشتم برمی گشتم خانه مطمئن بودم که کار درستی کردم رفتم.