دکتر دینانی دیشب در برنامه معرفت گفت : اگر کسی زندگی کند و نداند برای چه آمده و نفهمد هدف از آفرینش چه بوده ، هر چند ظاهرش انسان بوده اما مثل حیوانات زندگی کرده و رفته است .
گفت : خدا نور است. خداوند نور آسمانها و زمین است . حتی اگر بگوئیم منور است هم باید خودش نور باشد تا بتواند نور بدهد .
و حالا من شنبه ای متفاوت دارم . دارم می گردم ببینم دکتر دینانی و یا فلسفه ای که او بهش اعتقاد دارد هدف از خلقت را چه می داند .
بالاخره سکوت مسئولین شکست و در مورد سکه و ارز حرف زدند . مملکته داریم ؟ تو این مدت رمان " بازمانده روز " ایشی گورو رو خوندم . مچموعه داستان " ابر صورتی " نوشته علیرضا محمودی ایرانمهر " هولا هولا " ناتاشا امیری و "آلیس" ترجمه محمود حسینی زاد و " بگدارید میترا بخوابد" اثر کامران محمدی" از دو که حرف می زنیم از چه حرف می زنیم " نوشته موراکامی ...
تعریف کردن از اولی که موردی ندارد چون جایزه من بوکر رو برده و نجف دریابندری هم ترچمه کرده , اما دو تا داستان ابر صورتی و اودیسه از مجموعه دوم وافعا زیبا بود . دادم به همه دور و بری هایم داستان کوتاه ابر صورتی را بخوانند. سومی هم خیلی کتاب خوبی بود به خصوص همین داستان هولا هولا ...قلم ناتاشا امیری را خیلی دوست دارم .
امروز را فقط می خواهم استزاحت کنم . قراره نهار بریم خونه پدر مادر مرضیه , مسخره است کسی دلش برای پدر مادر زن برادرش تنگ بشه ؟ ولی من واقعا دلم براشون تنگ شده حتی برای پسرهاشون ... دلم برای همکارهای قدیمیم هم تنگ شده . دیشب خواب میدیدم که برگشتن اونجا کار کنم اما همه چیز عوض شده , دیگه کسی منو نمی شناسه . بهم یه اتاق بدون پنجره دادند ...بگذریم هفته آینده , اگه خدا بخواد یه سری میزنم .
عجب روزی بود امروز ! مدام صحبت از آینده مبهم اقتصادی و امنیتی مملکت است . بی حوصله ام ! موکلینم شرکتهای تجاریند که روز به روز وضعیتشان بدتر می شود. یکی از موقرترینشان امروز نامه ای فرستاد که متعجبم کرد. ملت رسما دیوانه شده اند ! قیمتها به سرعت بالا می رود. دو هفته پیش می خواستم ماشین بخرم , نخریدم . امروز که امدم بخرم خیلی گرانتر شده بود. مردم دارند برنج و حبوبات می خرند , نگرانی از آینده همه را درگیر خود کرده , غیر از دولت مردان , حکومت ساکت است و بی تفاوت رنج روحی و روانی مردم را نظاره می کند .
داشتم به سی دی دکتر نیک نفس گوش میدادم که ایمان پرسید مامان مولوی لباس قهوه ای می پوشیده ؟ گفتم نمی دونم . گفت این صدای مولویه گفتم نه مامان مولوی خیلی وقته فوت کرده این صدای استاده ! گفت پس حتما صدای مولوی همینطوری بوده ! متن گفتگویمان را برای دکتر فرستادم , نوشت : درد فراق من کشم ناله به نای چون رسد ؟ آتش عشق من برم چنگ دوتا چرا شود ؟ پسرتان آتش در جانم برافروخت . به او بگویید دلت گرانبهاست . قدرش را بدان , بگویید به صدای مهتاب گوش فرا دهد . از او بخواهید کمی برایم دعا کند پیش خدا . برای ایمان خواندم . خوشحال شد خیلی ...
عصر خانه خانم نثاری بودیم با جمع آدمهای همدل , شام هم خانه آقای خدری , چقدر به آرمان و ایمان اصرار کردیم تا آمدند . اما وقتی آمدند فهمیدند که علت اصرار من و آقای خدری چه بود ؟ سید ناصر حسینی نویسنده کتاب " پایی که جا ماند " آنجا بود . نازنین مردی بود که در سن 16 سالگی اسیر عراقی ها شده بود و پایش را همانجا قطع کرده بودند. برای آرمان 16 ساله دیدن مردی که درست وقتی همسن او بود جنگیده بود , مجروح و اسیر شده بود تجربه متفاوتی بود که برخورد گرم و شیرین نویسنده متفاوت ترش هم کرد.
توی تاکسی نشسته بودم و داشتم میرفتم انقلاب , دفتر انتشارات, با خودم فکر می کردم که چقدر عوض شده ام نرخ دلار 2000 تومان و سکه یک میلیون تومان شده , حلقه تحریمها تنگتر شده اما من عین خیالم نیست . داشتم فکر می کردم که پایم از زمین کنده شده , توهم برم داشته بود که بله ما آدمهای معنوی دیگر با هر بیدی نمی لرزیم و ... اینها که استادم زنگ زد و گفت نا خوش احوال است (اکثر اوقات منزل نیست . وقتی بر می گردد و شماره مرا می بیند زنگ می زند و می پرسد چه کار داشتم )به من هم توصیه کرد سردردم را جدی بگیرم . خداحافظی کردیم . کلی حرف داشتم که بزنم اما وقتی دیدم صدایش گرفته دیگر چیزی نگفتم . کل حرفمان از میدان هفت تیر تا بلوار کشاورز , سر 16 آذر طول کشید . جلسه با انتشارات هم به بحثهای اقتصادی گذشت . گفتم دیگر توپ توی زمین شماست . من کتاب رادادم و راحت شدم . حالا می توانم بروم سراغ بقیه کارها ... کمی هم از کتابی که دارم ترجمه می کنم گفتم . آمدم بیرون . با کمال تاسف دیدم که پایم روی زمین است . بدجوری هم به زمین چسبیده , جواب ناشر برایم مهم است , حال استادم برایم مهم است , کارنامه آرمان برایم مهم است , زبان ایمان برایم مهم است , حقوق پرسنل برایم مهم است . دیدم بداخلاق شدم . دیدیم دلم بهانه می گیرد . می خواستم به بیژن زنگ بزنم , دلم نیامد . دوری به اندازه کافی اذیتش می کند حالا من هم دلتنگی هایم را برایش ببرم . برگشتم سر کار . با زهرا حرف زدیم از همه چیز ... هفته پیش با امیر حرف زده بودم تا فیلمنامه را با هم بنویسیم , سه شنبه آمده بود از ساعت 3-5 حرف زده بودیم , قبول کرده بود ... به هومن و میترا پیشنهاد داده بودم یک رمان چهار نفری بنویسیم , آنها هم استقبال کرده بودند.. .پنج شنبه هفته پیش میترا آمده بود خانه ما و تا 6 صبح حرف زده بودیم ... از همه اینها با زهرا حرف زدم ... اما نگفتم از اینکه امروز فهمیده ام پاهایم به زمین چسبیده اند . نگفتم حس غرور دلبسته نبودن فقط چند دقیقه بیشتر دوام نداشته ...نگفتم استغنا را فقط می دانم با چه غ می نویسند ... حالا او می رود خانه و با هیجان به امیر می گوید به من زنگ بزند . باید اماده باشم . آرام و امیدوار مثل همیشه ... دلتنگی باشد برای بعد ... برای سجاده ... آغوش همیشه باز خدا
سه شنیه بعد از ظهر , کلاس مثنوی مهمان داشتیم . دکتر نیک نفس از کرمان آمده بود. حال غریب هم بود . استاد شعر می خواند و میان شعر خواندن , آموخته هایش از مولانا را برایمان تعریف می کرد . آخر جلسه از حضار خواست که حرف بزنند . دودل بودم که حرف بزنم یا نه ؟ گفتم اگر یادتان باشد پارسال ما در قونیه , جلوی مسجد شمس گفتگویی داشتیم , نا آرام ( کمی تند ) و من بعدا در تهران با شما تماس گرفتم و ... گفت بله جمعه روزی بود ، بعد از نماز ظهر ...یادش بود ! با جزئیات ...
روز 26 آذر بود ، من به او گفته بودم با این قواعد خشن اسلامی و احکام دور از تمدن بشری شما که استاد دانشگاهی چطور مسلمان شده ای ؟ این آیات قرآن را چطور توجیه می کنید ؟ و آیات را یک به یک گفته بودم و او برآشفته شده یود !
از مسجد شمس پیاده آمده بودیم تا حرم مولانا ساعت 2 بعد از ظهر بود . استاد دیگر با مت حرف نزده بود و با مامان صحبت می کرد . جلوی حرم خداحافظی کردیم . و ساعت 4 آن " آنِ من " رسید و وقتی سوره " الرحمن " خوانده شد . نوبت من شد ! و نقطه پایانی بر تمام سرگشتگی ها .تهران که برگشتم به مدد اینتر نت ایمیل استاد را پیدا کردم . یک خطی برایشان نوشتم و ایشام شماره تماسش را فرستاد و من زنگ زدم . چریان را برایش تعریف کردم . گفتند مبارکت باشد . این تولد دوباره شماست و و قتی گفتم همان روز ، روز تولدم بود گفت : الله اکبر
سه شنیه هم دوباره همین را گفت و گفت " دیده شدی ! ... دیده می شوی ...و هنوز حال غریب با من است .
**********
چهارشنبه کارگاه فیلمسازی بهتر از جلسه قبل بود و خیلی حیفم آمد که به خاطر جلسه داوری مجبور شدم زود برگردم . جلسه داوری اما بر خلاف جلسه قبل خیلی چالشی بود و تجربه خوب !
************
در طول هفته هر کس زنگ زده بود گقته بودم که من پنج شنیه وقت دارم . طبیعی بود که پنج شنبه بیچاره شوم . عصر با بچه ها رفتیم تولد رویا رو تبریک گفتیم و بعد بچه ها رفتند خونه مامان و من رفتم خانه هنرمندان . نمایشگاه نقاشی رو دیدیم و بعد با امیر و زهرا تئاتر " خشکسالی و دروغ " کار یعقوبی . کار عالی بود . هم متن و هم بازی ها ....وقتی برگشتم بیژن آمده بود .
************
5.35 صبج جمعه است و این یعنی من اصلا نخوابیده ام . ساعت 10 مجلس هفتم آقای محمدیه و باید بریم سر خاک . خوابم نمی یاد . شاید یک کتاب بردارم بخونم تا بقیه بیدار بشن . با بیژن تا ساعت 3 حرف زدیم . بچه ها هم دیر خوابیدن . احتمالابیدار کردنشون کار راحتی نباشه . اما این شب های بیداری هم حالی دارد ها ! چای می خورم ، می خوانم ، می نویسم ، آن جور که دوست دارم زندگی می کنم .مثل دیوانه ها
جالبه امروز فهمیدم این ماه هیچ یادداشتی ننوشتم . راستش خسته بودم خیلی . سفر مشهد کمکم کرد تا کمی استراحت کنم و کمی تمرکز . پنج شنبه عصر رفتم , یکشنبه صبح زود 11 دی برگشتم . چهارشنبه همان هفته استاد برگشته بود و ما کلاس داشتیم . کارها خیلی بد بود . سه شنبه و چهارشنبه(14 دی) دوبی بودم . سفر فشرده کاری . پنج شنبه جلسه داوری داشتم برای یک پروژه ساختمانی . راستش یک کم عجیب بود. معلوم است این وسط هم کار ,کار و کار ... اما غر نمی زنم و ناراضی نیستم . توی این اوضاع بهم ریخته کار داشتن بهتر از بی کاری است.هفته آینده دومین جلسه داوری هر دو پرونده داوریم خواهد بود و مجبورم از کلاس استاد زودتر بلند شوم . این آخرین جلسات کلاس خواهد بود و من هنوز طرح فیلمنامه ام را به استاد نداده ام .
حال غریبی بود مشهد . از آن حالها که اگر سالی یک بار هم به آدم دست دهد باید شکرگزاربود. سبکی عجیبی دارم , ... خدا کند بپاید
و اما سریال دنباله دار داستان ....
شنبه هومن و میترا اومدند دفتر اما هیچکدام داستانهای اصلاح شده رو نخونده بودند . یکی دو ساعتی حرف زدیم و رفتند(البته قبلا همه را خوانده بودند) . یکشنبه اما امیر آمد با دست پر ! سه بار همه داستانها را خوانده بود . با خودکار سبز یادداشت گذاشته بود . هم در محتوا هم فرم هم نگارش هم ...شرمنده شدم خیلی وقت گذاشته بود و انصافا زحمت کشیده بود . از ساعت 4 تا 7.30 حرف زدیم . دو شنبه ظهر آقای براتی زنگ زد وسط یک عالمه کار بدو بدو رفتم ببینم نظر اون چی بوده ! او هم زحمت کشیده بود و خوانده بود و سه صفحه مطلب برایم نوشته بود. نگاهم که به دست خطش افتاد منقلب شدم . تمام خاطرات گذشته برایم مرور شد . ساکت شدم تا بتوانم بغضم را قورت بدهم نمی دانم فهمید و به روی خودش نیاورد یا اصلا متوجه نشد چون اصلا حرف زدنش را قطع نکرد . تا به حال نمی دانستم آدم می تواند به دست خط آدمها هم احساس داشته باشد . البته این اتفاق یک بار دیگر هم افتاده بود وقتی در یک پرونده قدیمی دست خط شادی را دیدم که وکیل قبلی پرونده بود . تمام لایحه ها با دست خطش بود . دیدن دست خطش یک حس فراموش شده رابرایم زنده کرد. بگذریم
داستانها را خواندم اما باز دوست دارم بخوانم ، این بار سطر به سطر و جمله به جمله . وقتی نویسنده را می شناسی ، خواندن داستان حال و هوای دیگری دارد . نمی دانی این حدیث نفس است یا شهباز خیال نویسنده . در هر یک از پرسوناژها عمیق می شوی ، می خواهی هر طور شده مصداقی پیدا کنی ، حالات ، حرکات ، نگاهها ، لبخندها ، شلیک خنده ها و ... همه و همه دنیایی دیگر را روبرویت باز می کنند . نویسنده را که بفهمی نفهمی بشناسی کار خواندن داستانها پیچیده تر و دل انگیزتر می شود . اگر نویسنده ای را که می شناختی پر رمز و راز و پیچیده باشد ، در لابلای سطرها و پاراگرافها بارقه های جدیدی از کهکشان وجودش را کشف می کنی . سیر و گشت و گذار در این زوایا و هزار توها تو را از توالی حکایت و داستان دور می کند . به آن می ماند که گذر از دشتی هموار و زیبا را رها می کنی و به هر بیشه ناشناخته و به هر کنج تاریک در دل صخره ها سرک می کشی . می خواهی بفهمی سرچشمه الهامات نویسنده در کجا و در عمق کدام گوشه از این گستره سرسبز و بی انتهای دشت زندگی پنهان است . هر چه دست و پا می زنی راه به جایی نمی بری . باز می گردی به همان تصویر اولیه ای که از نویسنده در ذهن داشتی . یکباره می بینی سه صفحه را خوانده ای ، ولی سیر داستان و توالی گفتگوها را جا گذاشته ای . باز می گردی و دوباره این بار با هوشیاری بیشتر می خوانی ...
مدتها بود با خودم کلنجار می رفتم که یک ساعت خوب واسه خودم بخرم . گذاشتم واسه روز تولدم . اما دیدم بچه ها دارند برای آزادی یک زندانی پول دیه جمع می کنند دادم اونجا ! خیلی بیشتر از دست کردن یک ساعت مارک دار گرون بهم چسبید . نه منتی دارم سر اون بنده خدا نه خود خدا ! دروغه اگه بگم واسه رضای خدا کردم . این کار رو کردم تا به خودم یه هدیه بدم تا خودمو خوش حال کنم. تا حس خوبی داشته باشم . تا فکر کنم که آدمم ! سرمو می کنم بالا و به خدا میگم " ممنون که دستمو باز گذاشتی که گاهی هم به خودم حال بدم "
وقتی استاد قبول کرد که برم سر کلاس فیلمسازیش به نگار گفتم اگر دانشجوی مستعدی دارید که توان شهریه پرداختن رو نداره من هزینه اش را قبول می کنم . اما لطفا نه من بدونم اون کیه و نه اون بدونه . قبول کرد . کلاسها که شروع شد یک دانشجو تو کلاس بود که کارش خیلی خوب بود . هر وقت فیلمش رو نشون می دادند استاد سرشو بر می گردوند عقب و به من نگاه می کرد . یک روز گفتم دیدی استاد من فیلم نساختم . گفت فلانی داره به جای تو فیلم می سازه . ببین چه فیلم های خوبی هم می سازه . گفتم چه ربطی داره استاد گفت : این همون دانشجویی که تو شهریه اش رو دادی ! به نگار نگاه کردم که این قرارمون نبود.
اینها تنها لحظاتی از زندگیه که دچار سوئ تفاهم می شم که آدمم و با این سوئ تفاهم کلی حال می کنم .
پارسال در چنین روزی در قونیه بودم . حال و هوای عجیبی بود .انگار دوباره متولدشده بودم . امسال اما آنقدر گرفتار کارهای روزمره شده ام که ازخودم بی خبرم. تقریبا تمام تعطیلات مهمان دارم . کمی خسته ام اما بچه ها که دور و برشان شلوغ است خوشحالترند.
هدیه تولد امسالم :
من : ای عشق همه بهانه از توست / من خاموشمی ترانه از توست
تو: عاشق پاییزم ..........
من : زخاک من اگر گندم برآید / از آن گر نان پزی مستی فزاید
تو: منم مستی و اصل من می عشق / بگو از می بجز مستی چه زاید؟
من : گاهی منش ستایم و گاه او مرا ستاید
تو: در عشق زنده باید
کز مرده هیچ ناید
من: قشنگه ... قشنگی تو
تو: ولی من جنبه شعر وموسیقی ندارم
من :چرا
تو: واسه اینکه خرابم می کنه ............ براهمین سازمو شکستم
من :پیر چنگی شدی ؟ سازت رو قربونی راه خدا کردی؟
تو: آره انگار
من : فدای دلت شم
تو: خدا نکنه ........... می فهمی حالمو
من : یقین دارم تمام اشک ها و نگاه ها و آه های تو برای اونه ، نه برای من
تو:ولی برا من خیلی هستی ، بیش از همه و بیشتر از همیشه
من : ...........................
تو: چاره ای ندارم ....... باید یه کاری کنم ......... اگه نکنم دیوونه می شم
من :بیا با هم بریم تو حریمش
نمی دونی اونجا چه خبر هاست
من همین حالا در حال طوافشم
عرش رو شانه های ماست
تو: گریه ام ننداز ...
من : چرا گریه ............. پاشو برقص
از اینهمه عشقی که اومده در خونه ات و زده ...
تو : این نشانه هدایت عشقه
من: گر چه هیچ کس به نهایش نرسیدم
تو : نهایت ............؟
شربتی داد از حقیقت عشق ... من:
دام عشق آمد و درو پیچید
تو :عشق و فراق
من : باشه ، تو خودت آمدی به حریم دلم
و حق رفتن هم هر زمانی که بخوای برای توست
تو: فدای تو با اون دل بزرگت ...........
من: من فقط اجازه دادم یه دور تو باغ دلم بزنی
تو: بالاخره کسی بلد بود با دل من چطور تا کنه
من: آخه گاهی اوقات فکر می کنم من قلاب ماهیگیری خدا رو زمینم
تو: خب پس باید بگم خوب شکار کردی دلم رو ............
من : پاشو بریم تا دیر نشده
تو: آره فکر می کنم دیگه جایی واسه توقف نیست ...
کسی رو مثل من عاشق پیدا نمی کنی
من : تا قیامت دوستت دارم
تو: آخ چطوری نوازشت کنم؟
من : با نگاهت
تو : ولی تو گفتی هرگز ... اما از نوازم دست نکش
من : اونو بخاطر خودم گفتم و اینو بخاطر تو ....
تو: چه بد برزخیه این من و تو
من : همه حرفای امشب مو بذار به حساب مستی ...
تو : به شرط اونکه هیچ حرف ناگفته ای تو دلت نمونه
تو : بیا امشب با هم از این دنیا بریم ...............
آسمون
زمین
بیابون
دریا
زیر بارون
من : اول بریم زیر بارون
تو : هستم
من: من دیوونه بارونم
تو : صدای خدا زیر بارون بهتر شنیده میشه ........... بوی خدا هم ...
من : هر قطره بارون مروارید ه
تو: هدیه ای به آدمای عاشقه از طرف خداست
من: وای چه بوی عطر خاکی ، امشب زیر بارون خیال
تا نوازش خدا را بیشترحس کنم تو : صورتمو از پنجره می برم بیرون
من: و خدا به من می گه ، بغلش کن تا سردش نشه
تو: و بعد تو به نرمی نوازشم میکنی............. انگار که خدا ................
من : ....... و من تماشات می کنم .............. زیر نوازش اون ................
............. تو : این آخر همه آرزوهامه
تو می خندی و می رقصی زیر بارون و بی خودی از مستی عشق قه قهه می زنی .............. من : و
تو : و بعد دستت رو می گیرم و می گم چرا وایستادی مرد ؟
من : و من شروع به چرخش می کنم و می چرخم و می چرخم و می چرخم ..... به دورت .............
انگار که تو کعبه ای ......................
و خدا رو بخاطر بدنیا آمدن تو شکر می کنم
تو : ومن گریه می کنم ...... از بس که تو خواسته های منو می فهمی ............
من :شاید منو برای همین فرستاده تا تو تنها نباشی روی زمین ............
تو : پس بشورون منو امشب
من : دگر باره بشوریدم ، بشوریدم ... بشورید م برای تو ....
تو: و احساس می کنم که قلبم و قلبت زیر بارون داره شسته می شه............
من :انگار من یکبارگی بر عاشقی پیچیده ام .............
تو : تمام وجودمون شسته میشه زیر بارون ..............
من : و من از دلم یهو کنده میشه که نمی دونم با مهرت چیکار کنم
می چرخیم و پرواز می کنیم ............ و از زیر بارون می پریم تو آسمون ............
من: من نی هستم و اون داره در من می دمه این حرفا رو ... ومن صدای اونو از حنجره تو می شنوم
تو:همه چی برام حس غریبی داره ...
من : آخه دیگه تو آسمونیم
تو: نه بین زمین و آسمونیم
من: بین عقل و دل
تو: داریم مردم کوچیک رو می بینیم که پی یه لقمه نون می دوند
من : واما یادشون رفته اومدن اینجا عاشقی کنن
تو : بریم بالاتر
من: فرشته ها اومدن استقبال مون
اون یکی چقدر قشنگله
من: وقتی که می آم تو آسمون منقلب می شم ، احساس مسیح شدن می کنم ...
تو: شاید تو بهشت دوباره همسرت شم
من: اینجا جلوی فرشته ها خجالت می کشم از این حرفا نزن ...
تو: خب پس زود تر بریم رو زمین ....... بریم بیابون خلوت تره
من: بیابون وای چه پرهیجانه ...
تو: فقط زمین هست و آسمون
من: اونجا هیچ چیزی برای سرگرمی وگول خوردن آدما نیست
تو: فقط خودشه و خودش ...
من: حتی اگه کور باشم ، اونجا جز خدا رو نمی بینم
تو: ظهور خدا تو قلب کویر بیشتره...
من: هوا خداست اونجا و خاک خداست اونجا و آب خداست اونجا ...
تو: دوست دارم
من: بریم تو قلب کویر
آخ فدای همه دلهای عاشق
جایی که یک لحظه نتپه هیچی دیگه نیست
تو: خدا کنه همه عاشق باشن روی زمین
قلب آدمو نجات می ده اگه موسیقیش و بشنوی و بفهمی
من: دام دام ......دا دام ..... دا دام .....
روف روف..... روف روف ....
آه ...
آه
الله
من: از آه تا الله راه زیادی نسیت
من: قلب فقط به عقل محتاجه و همه به قلب ...
تو: قلب منی
من: منو آتیش زدی دوباره
من: اون داره منو و می بینه که آتیش گرفتمو و مچرخم دورتو طواف می کنم و می سوزم و نور می دم
تو:کنارتم و صدای تکبیرت تو گوشمه
من : دارم تماشات می کنم
تو: بسوزون ........... بسوزون من رو
من: بیا بیا عزیزم یک الله بگو و مثل ابراهیم بپر تو آتیش
تو: یا الله
من: در مسلخ عشق جز نکو را نکشند
لاغر صفتان زشت خو را نکشند
گر عاشق صادقی ز مردن مهراس
مردار بود هر آنکه او را نکشند
مردار بود هرآنکه او را نکشند
تو: و حالا منتظرم که قربانیم کنند
من:جانم
تو: سوختم سوختم .... خاکستر شدم
من: جان جان جان دل سوخته ات عزیز دل
من: منم روح شعله ورت رو بیشتر می پسندم ، صورتش گل انداخته ....و مست مست اومده وسط
تو: بالاخره سیراب شدم از عشق ، یکی همه چیز مو فهمید ...
من:سبحان ا...
تو: بریم دریا؟
تو: امشب یکی از قشنگترین شب عمرمه
من: در قله های بلند عشق پرواز می کنم
تو: امشب تو سیرابم کردی از عشق
من: خدا را سپاس گزارم که فرصت سیراب کردن تو رو به من داد
تو:منو به اوج بردی و بعد به نرمی آوردیم پایین
من: حتما نماز شکر می خونم برای این حرفت
تو: از نگاه تو عشق رو دیدم
من: و هرگز منو مست تر از این نخواهند دید
تو: کجای دلم جات بدم
من: بیرون دلت
تو: بیرون دل مگه میشه
من: نمی دونم باید بشه
تو: آخه چطوری
من: نمی دون تنها راه خلاصی از درد جانکاه عشق دعاست
وقتیکه خودش میاد و دل خوشگلت و می بره
من:کجایی ؟
تو: کنار تو نشستم....و فقط دارم تماشات میکنم
من: بیا تا ته ساحل بدوییم
تو: دست منو هم بگیر
من: توی همه رقابت ها بهت می بازم
تو: بیا تنبلی نکن
من: ولی دارم می لنگم
تو: مگه داری پیر می شی
من: آخه خیلی جلو افتادی
تو: آره
تو: جان دلم بیا
من: ولی می دونم بهت می رسم
من: تو به پشت سرت نگاه می کنی
من: انگار دوست داری بهت برسم
تو: آها
من: با هم بیفتیم رو ماسه ها ....
تو: بدو
من: تا اون دور دستای ساحل
تو: آخ نفسم بند اومد
من: نفس نفس ها ها ها ها ......
من: دارم بهت می رسم
نه.....زوده تو:
من: نترس من الکی هم شده بهت می بازم
من :آخه دلم نمی اد تو خیس شی
تو: من هم آروم تر می دوم
من: پاهامون توو آب و شن ماسه ها داره حال می کنه
تو: آخ چه کیف داره
من: احساس نشاط و جوونی می ریزه زیر پوست هر دومون
من: از همیشه بیشتر دوست دارم
تو: پس بیا
من: تو هم تو نگاهت همینه
تو: دیگه نفس ندارما
من: ولی نمی گی تا دلم آب شه
من: کم کم می ایستیم به تماشای غروب
تو: نمیخوام دلت هیچوقت آب بشه
من: پس یه چیزی بگو
تو: دوستت دارم
من: آخ که جمله ات دیونه ام می کنه
من: مثل آتیشه
تو: بیا میخوام به چشمای زیتونیت خیره شم
من: شرمم میشه از این همه زیبایی تو
تو: وای میخوام لب دریا چرخ بزنم
من: نمی دونم سه تارم کجا بود
من: آهان فرشته های خدا آوردن تا کنار ساحل برات بزنم
تو: جان
من: آخه تو عاشق صدای سه تاری
تو: ساز عشق
من: عاشقم من عاشقی بی قرارم
تو: وای
من: و تو سرتو آروم تکون می دی
من: و موهات تو باد بازی می کنه
تو: میام کنارت میشینم
من: پرده ساز عوض میشه
من: گوشه عشاق
من: راک
من: حجاز
تو: میخوام بوی تن تو با صدای سازت بپیچه تو هوا
من: و من به چشات خیره میشم که حس بگیرم
من: و تو برام می خونی
تو: دلم آتیش گرفته
من: یکی از شعرای شمس
تو: چون آهوی سرگشته در این دوانم / تا دام در آغوش نگیرم نگرانم .............
من: و من گریه می کنم و همچنان می زنم
من: چون عاشقتم
من: صدات اهورایی
تو: این دل صداش و هم واسه خدا قربونی کرد
من: صدات مال اینجا ها نیست
تو: تو بهشت هم برات میخونم
من:چقدر قربونی کردن سخت ولی شیرینه
تو:بزن عزیز دلم
من:می زنم
من:اراک
تو:بزن ساز عشقت رو
من: زیرکش سلمک
من: زرد ملیجه
تو:: جان
من: دیلمان
تو: بزن
من: چنان غرقه به مهرت پایبندم
که گویی آهویی سر در کمندم
تو:اشک هام داره همینطور میاد
من: نه مجنونم که دل بردارم دوست
تو: بزن ساز عشقمون و ...
من: عشق تنها جاده ای که انتها نداره
تو: من تا حالا عاشق تر از تو ندیدم
من: شاید تو عاشق تری از من؟
تو: مثل همیم ...
تو: دوستت دارم
.............من:
واژه ای پیدا نمی کنم
تو: دوست دارم صدای سکوتت رو بشنوم
من: مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست / یا شب و روز بجز فکر توام کاری هست
تو: آخ
من: جانم
تو:گریه میکنم
من: سینه من داره از درد عشقت پاره میشه
تو: داریم قربانی میشیم واسه خدا
من: خدا قبول کنه
تو:آفرین که هی دارن صبوری میکنن
تو: خدا
تو: خدا
تو: خدا
من: جانم ... جانم
تو: ببین داری چیکار میکنی
تو: خدا
تو:ببین
من :مرغ دلم هوای پریدن گرفت باز
تو: مرغت داره صبوری میکنه
من: آفرین عشق من
تو: ببین بنده ات داره اشک می ریزه واسه تو
من: .............................................
تو: واسه تو ای خدا
تو: خدا
تو: خدا
من: مست تو ام گرچه کنارم نه ای تو
تو: دارم پوست میاندازم
من : چه خوب .... ولی چه سخت
تو: سخته
تو: سخته
تو: کمکم کن
من: خدای من از من کاری ساخته نیست ... خودت یه کاری بکن که دلش آروم شه
من: ساکت می شم تا شورشت کمتر شه
تو:چاره ای ندارم
من: مطربا آن پرده زن کین یار ما مست آمده
تو: تقصیر ساز تو بود همیشه اشکم و در آورده
من: تا به سحر دست منو پای شب ....
تو:حالا کجا بریم
من: تو آغوش هم
تو: شب ساحل سرده
من: بیا پیشم
من: آخر عشق به از اول اوست
من: ها کردم ....... دستات گرم شه
تو: وای چقدر دوست دارم
من:تو آغوشم فشارت می دم
تو: قلبامون آتیشه
من: اینگار می خواهیم تو هم بریم
من: دستات کو
تو: دور گردنت
من : آخ
من:می بوسمش تا گرم تر شیم
تو: وای
من: آخه تنت تو ظهر تابستون بیادم میاره ...
تو: می گی چشمات از همیشه تماشایی تر شده ......
من : ومن مگم تولدت مبارک عزیز دلم ............. عاشقتم