یادداشت های تنهایی

 
دیروز تلخ
نویسنده : من - ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٩
 

دیروز روز سنگینی بود  4 ساعت پشت سرهم تو جلسه بودم برای کاری که قراره این هفته به خاطرش بریم دوبی . موکلم داره یک پروژه بزرگ میگیره که که باید با یک تیم کامل برای مذاکره بره ... بعد اومدم دفتز 2 ساعت با شرکا سابق علیرضا جلسه داشتم . علیرضا خودش نیامد ، می ترسید دعوا بشه ... جلسه با ادب و احترام تمام شد . .. اما خیلی انرژی برد . ساعت 6 که رسیدم خونه خیلی خسته بودم، نهار هم نخورده بودم . شام قرار بود بریم خونه زهرا با بچه ها رفتیم هفت تیر پیاده شدیم . بچه داشتند توی دنیس تریکو لباس پرو می کردند که تلفنم زنگ زد . صداش مضطرب بود گفت : کجایی ؟ گفتم هفت تیر دارم خرید می کنم . گفت من بعدا بهت زنگ می زنم . گفتم نه بگو گوش میدم و او تعریف کرد که بچه چهارمش را هشت ماهه حامله است و تازه فهمیده که شوهرش زن دیگری گرفته ! مغازه دور سرم چرخید . زن لیسانسه و معلم است . مرد فوق لیسانس و مدیر عامل شرکت معتبری است ، هر دو چهل ساله ! بعد از اینکه زن فهمیده مرد بهش گفته که " این حق قانونی و شرعی منه " و رفته محضر بهش حق طلاق داده که هر وقت خواست برود ...خونه زهرا که رسیدیم چیزی ازم باقی نمانده بود . سعید و ثمین و آبتین که آمدند شام خوردیم . غذا ها مثل همیشه خوشمزه بود اما معده خالی و عصبی من با اولین لقمه ها منقبض شد و دیگر نتوانستم غذا بخورم بر رنج روحی معده درد هم اضافه شد . با بچه ها در مورد امکانات حقوقی کمک به این زن مشورت کردم . مواظب بودم طوری آدرس ندهم که بفهمند درباره کی صحبت می کنم . کار زیادی از دستمان بر نمی آمد ...

صبح جمعه است . از درد معده دیشب خوب نخوابیدم . الان هم درد دارم ، از فکر زن در نمی آیم . دیشب که موضوع را در مهمانی تعریف کردم . هر کس یک مثال مشابهی آورد همه از قشر تحصیل کرده ! بی خود نیست که موضوع 70% فیلم های امسال خیانت بود. چه جامعه ما را به اینجا کشاند ؟ نهار می روم خونه مامان ، علیرضا هم می آید که جریان دیروز را برایش تعریف کنم ... 

بعد از این همه مدت کار کردن هنوز قوی نشده ام . هنوز از رنج دیگران رنج می برم . سعدی عزیز گفته بود ...چو عضوی به درد آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار ... اعضا بدنم درد می کند ... دلم پیش سه تا نازنینی است که در این دلهره به سر می برند که مادرشان تنهایشان می گذارد ؟ باید پیش زن پدر جدیدشان زندگی کنند ؟ زنی که تمام جوانیش را پای مرد نداری گذاشته که حالا به جایی برسد و تا به جایی میرسد این زن به نظرش کم و کوچک می آید ...می گوید تو چه کار به من داری بگیر بشین بچه هایت را بزرگ کن ...بی خود نبود که کشتی را انتخاب کردم . با آهن و پول رنجی نیست ! گاهی اگر گلایه ای هست خستگی است . همین ! شاید یک جورایی از مسئله فرار کردم اما این برای توان جسمی و روحیم بهتر بود.

 


 
 
 
33
نویسنده : من - ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢۱
 

دکتر موسوی ، نمایشگاه کتاب ، خیمه شب بازی دکتر مسعودی و سیدین ، واکنش های نپخته رویا به آرمان ، همایش ارگانهای دریایی کیش ، مشهد و دنبال خانه گشتن . از دوشنبه بچه ها را ندیده ام ، فردا باید برگردم چون شنبه ساعت 2 جلسه مهمی داریم ... کلا اخلاقم زیاد خوب نیست !

نمایشگاه 33 تا کتاب خوب خریدم منتظر زمان مناسب برای خواندنم .


 
 
 
آخرین جلسه
نویسنده : من - ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٤
 

باغ زرد بند را در زمستان ، بهار ، تابستان و پائیز دیدم . اما اینبار با همیشه یک فرق داشت ، جلسه آخر کلاس بود (چهارشنیه 13 اردیبهشت ). باغ سبز و زیبا بود ، بچه ها سر زنده . استاد اما خسته بود و کسل با این حال مثل همبشه با روی گشاده با همه حرف می زد . من با امیر رفته بودم . شب قبل امیر و زهرا خانه ما بودند و برای بار اول شب خانه ما خوابیدند. امیر دوربینش را آورده بود . عکس گرفتیم با استاد و نگار و حمیده و پروین و ... نهار رو هم همه دسته جمعی تو باغ خوردیم ،... همه که رفتند نگار گفت بچه ها نرید ، بشینید یک هم حرف بزنیم و بعد شروع کردند . کارهای بچه ها را تحلیل کردن و مقایسه با دوره های قبل ... که البته دوره های قبل بهتر بود . من داشتم فکر می کردم این کلاس ها براین من چی داشت . فرصت نشستن سر کلاس کارگردان صاحب سبک ایرانی ، دوستی با نگار ، دیدن سینما از نزدیک و البته پشت صحنه آن ، تجربه مفهومی فیلم کوتاه ، لمس هنر از نزدیک و بی واسطه ، آشنایی با دوستان جدیدی که با دوستان قبلی ام فرق داشتند . دلم گرفت وقتی فکر کردم تمام شد .

در طول روز  نگار و استاد یک جورایی تو حرفهاشون تاکید داشتند که تمام نشده !  اما تجربه به من نشان داده ما آدم ها فقط وقتی فصل مشترک داریم ارتباطمون حفظ میشه . این فصل مشترک می تونه کلاس درس باشه ، محل کار باشه ، نسبت خانوادگی باشه ، حتی دشمن مشترک هم می تونه آدم ها رو به هم نزدیک کنه ! بگذریم ...

امیر به زهرا گفته بود خیلی روز خوبی بود ، اونم از این تبعیض آشکار بهره برده بود !


 
 
 
یادداشت شماره 444
نویسنده : من - ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢
 

از سه شنبه صبح تا امشب (شنبه) مریضم . شفا هم نمی دهد . من گفتم بیماری داستان رو شفا نده نه سرماخوردگی رو ...


 
 
 
بیماری
نویسنده : من - ساعت ۳:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٩
 

بیمار داستان شده ام ،دیوانه نوشتن ! خدایا عجالتا شفا نده !

 از یک سفر یک روزه به شمال برگشته ام (رفتم ملاقات مهری) دو شب قبل هم به خاطر بیماری ایمان نخوابیدم . امشب هم داستان نمی گذارد بخوابم . تکلیف درس اول مدرسه داستان نویسی را انجام دادم و یک داستان کوتاه هم به اسم نفس نوشتم که البته فعلا پیش نویس است .


 
 
 
 
نویسنده : من - ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٧
 

هرکه کار زشتی را فاش کند چون کسی است که آن را انجام داده و هرکه مومنی را به کار زشتی سرزنش کند نمیرد تا به آن عمل گرفتار شود. 

اصول کافی جلد 4 صفحه 59


 
 
 
دعا
نویسنده : من - ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٦
 

مهری نازنین درست روز بعد از عروسی اشکان سکته کرد و الان در بیمارستان بستری و منتظر آنژیوگرافی است ! دلم می خواست برایش دعا کنم . برای سلامتی نیایش کوچولو هم و برای محمود و ... اما دعا کردن بلد نیستم . یاد گرفته ام همیشه آنچه ما از خدا می خواهیم بهترین نیست ، و یاد گرفته ام که همیشه آنچه او می خواهد می شود . می خواهم بگویم خدایا برایشان خوب بخواه ، جلوی زبانم را می گیرم . مگر من مهربان ترم از خدا با بنده اش ! سکوت می کنم و دهان می بندم .


 
 
 
یک اشتباه کوچک
نویسنده : من - ساعت ٢:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٦
 
تو صفحه آقای خدایی ، خبر یک مسابقه داستان کوتاه رو دیدم و چون روزهای آخر بود روز بعد داستانم را پست کردم . بعدها فهمیدم یک مسابقه استانی بوده ! هفته پیش با من تماس گرفتند که هیات داوران امتیاز بالایی به داستان من داده ولی چون جشنواره استانی است نمی توانند به من جایزه بدهند . دعوتم کردند در مراسم اختتامیه شرکت کنم این شد که چهارشنیه مهمان بچه های انجمن داستان خاتم رشت بودم . مهمان مهربانی ، ادب و صداقتشان . می توانستند اصلا به من خبر هم ندهند که اثرم بالاترین امتیاز را آورده ، بیاندازند دور و یا بگذارند در آرشیوشان . به همین دلیل لوح تقدیرشان برایم بسیار ارزش دارد . داوران مسابقه خانم شهابیان ، آقای بیگدلی و آقای مبرهن بودند. جشنواره وارنیک به زودی از قالب استانی خارج و در قواره ملی برگزار خواهد شد .

 
 
 
از خوابهایم آموخته ام
نویسنده : من - ساعت ٧:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٠
 

امروز صبح بد بیدار شدم . خواب بدی دیده بودم . وقتی رفتم دستشویی یادم آمد که از خوابهایم بسیار آموخته ام . هیچ کس نفهمید رفتار من با مادرم چرا در 18 سالگی به ناگهان عوض شد . تاثیر یک خواب بود که هنوز هم وقتی یادم می آید حالم بد می شود اما همیشه خوشحالم که در 18 سالگی آن خواب را دیدم !

خواب امروز صبحم هر چند در اولین نگاه بی ربط می آمد اما در عمق می فهمیدی که پیامی دارد . بیدار که شدم داشتم رباعی خیام را می خواندم

اسرار ازل را نه  تو دانی و  نه  من

وین حرف معما نه تو خوانی ونه من

هست از پس پرده  گفتگوی  من و تو

چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من

و یادم آمد فال سه شنبه را خانه خانم نثاری که :

مرید طاعت بیگانگان مشو حافظ

 

ولی معاشر رندان پارسا میباش

 

 و نگاه خانم نثاری که این برای شما پیام داشت و من تعجب کردم که یعنی چه ؟
 
دارم به جریانات تلخ هفته پیش فکر می کنم و حرفهای معصومانه نگار ! راستش رفیق و معاشر دیگری ندارم که بخواهم مراقبت کنم . دیدار با دوستانم شده 6 ماه یکبار ، گاهی حتی سالی یکبار ...

 
 
 
یک آدم معمولی
نویسنده : من - ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٩
 

یک جورایی کلافه ام . اینجا صفحه شخصی ام بوده که تو این 8 سال مسائل خصوصی زندگیمو نوشتم . کسی آدرسش را نداشت غیر از یکی از دوستام که آمریکاست و یکی از دوستام تو ایران . فکر می کردم چون اسم و نشان ندارد . کسی گذرش نمی افته و نمی خونه . حالا فهمیدم یک نفر نشسته از پنج شنیه کل آرشیوم رو خونده ! نمی دونم کیه و چی این مطالب براش جذاب بوده که خونده اما تمام حس امنیتم را از دست دادم . مسخره است که آدم بیاد تو محیط وب بنویسه و توقع داشته باشه کسی نخونه !

رویه ام را عوض نمی کنم . فکر می کنم این نمونه زندگی یک آدمه ، یک آدم معمولی که دلش می خواست یک کاری بکند و هر کاری می کرد راضیش نمی کرد . می گفت نه حتما یک کار دیگه ای مونده که انجام بده ! می خواست باشه ! پررنگ ! نه محو و گم ! دنبال شهرت نبود هرگز . بودنش را برای خودش می خواست و برای اونکه آفریده بودش . دلش می خواست آفریدگارش بگه : آفرین این از همه اون چیزهایی که بهش داده بودم استفاده کرد و هرگز غصه اون چیزهایی رو که بهش نداده بودم نخورد . بگه به هر چی روزیش کردیم شاکر بود و از هر چیزی روزیش کردیم به دیگران هم بخشید .

شاید آرزوی بزرگیه اما به امید همون روزه که کم می خوابم ، کم وقت تلف می کنم . به هر دری می زنم . عیبی نداره اگر کسی همه صفحه ها رو خونده باشه . تمام فراز و فرودهای فکری و ذهنی و احساسیم رو خونده باشه  ! این فرصت را داشته که یک آدم معمولی رو بدون سانسور و از نزدیک تماشا کنه ، بدون سانسور !