یادداشت های تنهایی

 
دکتر دینانی
نویسنده : من - ساعت ۸:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۸
 

دکتر دینانی دیشب در برنامه معرفت گفت : اگر کسی زندگی کند و نداند برای چه آمده و نفهمد هدف از آفرینش چه بوده ، هر چند ظاهرش انسان بوده اما مثل حیوانات زندگی کرده و رفته است .

گفت : خدا نور است. خداوند نور آسمانها و زمین است . حتی اگر بگوئیم منور است هم باید خودش نور باشد تا بتواند نور بدهد .

و حالا من شنبه ای متفاوت دارم . دارم می گردم ببینم دکتر دینانی و یا فلسفه ای که او بهش اعتقاد دارد هدف از خلقت را چه می داند .


 
 
 
کتابها
نویسنده : من - ساعت ۸:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٧
 

بالاخره سکوت مسئولین شکست و در مورد سکه و ارز حرف زدند . مملکته داریم ؟  تو این مدت رمان " بازمانده روز " ایشی گورو رو خوندم . مچموعه داستان " ابر صورتی " نوشته علیرضا محمودی ایرانمهر  " هولا هولا " ناتاشا امیری و  "آلیس" ترجمه محمود حسینی زاد و " بگدارید میترا بخوابد" اثر کامران محمدی" از دو که حرف می زنیم از چه حرف می زنیم " نوشته موراکامی ...

تعریف کردن از اولی که موردی ندارد چون جایزه من بوکر رو برده و نجف دریابندری هم ترچمه کرده , اما دو تا داستان ابر صورتی و اودیسه از مجموعه دوم وافعا زیبا بود . دادم به همه دور و بری هایم داستان کوتاه ابر صورتی را بخوانند. سومی هم خیلی کتاب خوبی بود به خصوص همین داستان هولا هولا ...قلم ناتاشا امیری را خیلی دوست دارم .

امروز را فقط می خواهم استزاحت کنم . قراره نهار بریم خونه پدر مادر مرضیه , مسخره است کسی دلش برای پدر مادر زن برادرش تنگ بشه ؟ ولی من واقعا دلم براشون تنگ شده حتی برای پسرهاشون ... دلم برای همکارهای قدیمیم هم تنگ شده . دیشب خواب میدیدم که برگشتن اونجا کار کنم اما همه چیز عوض شده , دیگه کسی منو نمی شناسه . بهم یه اتاق بدون پنجره دادند ...بگذریم هفته آینده , اگه خدا بخواد یه سری میزنم .


 
 
 
چهارشنبه مزخرف
نویسنده : من - ساعت ٥:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٥
 

عجب روزی بود امروز ! مدام صحبت از آینده مبهم اقتصادی و امنیتی مملکت است . بی حوصله ام ! موکلینم شرکتهای تجاریند که روز به روز وضعیتشان بدتر می شود. یکی از موقرترینشان امروز نامه ای فرستاد که متعجبم کرد. ملت رسما دیوانه شده اند ! قیمتها به سرعت بالا می رود. دو هفته پیش می خواستم ماشین بخرم , نخریدم . امروز که امدم بخرم خیلی گرانتر شده بود. مردم دارند برنج و حبوبات می خرند , نگرانی از آینده همه را درگیر خود کرده , غیر از دولت مردان , حکومت ساکت است و بی تفاوت رنج روحی و روانی مردم را نظاره می کند .


 
 
 
سه شنبه قدسی
نویسنده : من - ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٥
 

داشتم به سی دی دکتر نیک نفس گوش میدادم که ایمان پرسید مامان مولوی لباس قهوه ای می پوشیده ؟ گفتم نمی دونم . گفت این صدای مولویه گفتم نه مامان مولوی خیلی وقته فوت کرده این صدای استاده ! گفت پس حتما صدای مولوی همینطوری بوده ! متن گفتگویمان را برای دکتر فرستادم , نوشت : درد فراق من کشم ناله به نای چون رسد ؟ آتش عشق من برم چنگ دوتا چرا شود ؟ پسرتان آتش در جانم برافروخت . به او بگویید دلت گرانبهاست . قدرش را بدان , بگویید به صدای مهتاب گوش فرا دهد . از او بخواهید کمی برایم دعا کند پیش خدا . برای ایمان خواندم . خوشحال شد خیلی ...

عصر خانه خانم نثاری بودیم با جمع آدمهای همدل , شام هم خانه آقای خدری , چقدر به آرمان و ایمان اصرار کردیم تا آمدند . اما وقتی آمدند فهمیدند که علت اصرار من و آقای خدری چه بود ؟ سید ناصر حسینی نویسنده کتاب " پایی که جا ماند " آنجا بود . نازنین مردی بود که در سن 16 سالگی اسیر عراقی ها شده بود و پایش را همانجا قطع کرده بودند. برای آرمان 16 ساله دیدن مردی که درست وقتی همسن او بود جنگیده بود , مجروح و اسیر شده بود تجربه متفاوتی بود که برخورد گرم و شیرین نویسنده متفاوت ترش هم کرد.


 
 
 
نا خوش احوال
نویسنده : من - ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۳
 

توی تاکسی نشسته بودم و داشتم میرفتم انقلاب , دفتر انتشارات, با خودم فکر می کردم که چقدر عوض شده ام نرخ دلار 2000 تومان و سکه یک میلیون تومان شده , حلقه تحریمها تنگتر شده اما من عین خیالم نیست . داشتم فکر می کردم که پایم از زمین کنده شده , توهم برم داشته بود که بله ما آدمهای معنوی دیگر با هر بیدی نمی لرزیم و ... اینها که استادم زنگ زد و گفت نا خوش احوال است (اکثر اوقات منزل نیست . وقتی بر می گردد و شماره مرا می بیند زنگ می زند و می پرسد چه کار داشتم )به من هم توصیه کرد سردردم را جدی بگیرم . خداحافظی کردیم . کلی حرف داشتم که بزنم اما وقتی دیدم صدایش گرفته دیگر چیزی نگفتم . کل حرفمان از میدان هفت تیر تا بلوار کشاورز , سر 16 آذر طول کشید . جلسه با انتشارات هم به بحثهای اقتصادی گذشت . گفتم دیگر توپ توی زمین شماست . من کتاب رادادم و راحت شدم . حالا می توانم بروم سراغ بقیه کارها ... کمی هم از کتابی که دارم ترجمه می کنم گفتم . آمدم بیرون . با کمال تاسف دیدم که پایم روی زمین است . بدجوری هم به زمین چسبیده , جواب ناشر برایم مهم است , حال استادم برایم مهم است , کارنامه آرمان برایم مهم است , زبان ایمان برایم مهم است , حقوق پرسنل برایم مهم است . دیدم بداخلاق شدم . دیدیم دلم بهانه می گیرد . می خواستم به بیژن زنگ بزنم , دلم نیامد . دوری به اندازه کافی اذیتش می کند حالا من هم دلتنگی هایم را برایش ببرم . برگشتم سر کار . با زهرا حرف زدیم از همه چیز ... هفته پیش با امیر حرف زده بودم تا فیلمنامه را با هم بنویسیم , سه شنبه آمده بود از ساعت 3-5 حرف زده بودیم , قبول کرده بود ... به هومن و میترا پیشنهاد داده بودم یک رمان چهار نفری بنویسیم , آنها هم استقبال کرده بودند.. .پنج شنبه هفته پیش میترا آمده بود خانه ما و تا 6 صبح حرف زده بودیم ... از همه اینها با زهرا حرف زدم  ... اما نگفتم از اینکه امروز فهمیده ام پاهایم به زمین چسبیده اند . نگفتم حس غرور دلبسته نبودن فقط چند دقیقه بیشتر دوام نداشته ...نگفتم استغنا را فقط می دانم با چه غ می نویسند ... حالا او می رود خانه و با هیجان به امیر می گوید به من زنگ بزند . باید اماده باشم . آرام و امیدوار مثل همیشه ... دلتنگی باشد برای بعد ... برای سجاده ... آغوش همیشه باز خدا


 
 
 
حال غریب
نویسنده : من - ساعت ٥:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢۳
 

سه شنیه بعد از ظهر , کلاس مثنوی مهمان داشتیم . دکتر نیک نفس از کرمان آمده بود. حال غریب هم بود . استاد شعر می خواند و میان شعر خواندن , آموخته هایش از مولانا را برایمان تعریف می کرد . آخر جلسه از حضار خواست که حرف بزنند . دودل بودم که حرف بزنم یا نه ؟ گفتم اگر یادتان باشد پارسال ما در قونیه , جلوی مسجد شمس گفتگویی داشتیم , نا آرام ( کمی تند ) و من بعدا در تهران با شما تماس گرفتم و ... گفت بله جمعه روزی بود ، بعد از نماز ظهر ...یادش بود ! با جزئیات ...

روز 26 آذر بود ، من به او گفته بودم با این قواعد خشن اسلامی و احکام دور از تمدن بشری شما که استاد دانشگاهی چطور مسلمان شده ای ؟ این آیات قرآن را چطور توجیه می کنید ؟ و آیات را یک به یک گفته بودم و او برآشفته شده یود !

از مسجد شمس پیاده آمده بودیم تا حرم مولانا ساعت 2 بعد از ظهر بود . استاد دیگر با مت حرف نزده بود و با مامان صحبت می کرد . جلوی حرم خداحافظی کردیم . و ساعت 4 آن " آنِ من " رسید و وقتی سوره " الرحمن " خوانده شد . نوبت من شد ! و نقطه پایانی بر تمام سرگشتگی ها .تهران که برگشتم به مدد اینتر نت ایمیل استاد را پیدا کردم . یک خطی برایشان نوشتم و ایشام شماره تماسش را فرستاد و من زنگ زدم . چریان را برایش تعریف کردم . گفتند مبارکت باشد . این تولد دوباره شماست و و قتی گفتم همان روز ، روز تولدم بود گفت : الله اکبر

سه شنیه هم دوباره همین را گفت و گفت " دیده شدی ! ... دیده می شوی ...و هنوز حال غریب با من است .

**********

چهارشنبه کارگاه فیلمسازی بهتر از جلسه قبل بود و خیلی حیفم آمد که به خاطر جلسه داوری مجبور شدم زود برگردم . جلسه داوری اما بر خلاف جلسه قبل خیلی چالشی بود و تجربه خوب !

************

در طول هفته هر کس زنگ زده بود گقته بودم که من پنج شنیه وقت دارم . طبیعی بود که پنج شنبه بیچاره شوم . عصر با بچه ها رفتیم تولد رویا رو تبریک گفتیم و بعد بچه ها رفتند خونه مامان و من رفتم خانه هنرمندان . نمایشگاه نقاشی رو دیدیم و بعد با امیر و زهرا تئاتر " خشکسالی و دروغ " کار یعقوبی . کار عالی بود . هم متن و هم بازی ها ....وقتی برگشتم بیژن آمده بود .

************

5.35 صبج جمعه است و این یعنی من اصلا نخوابیده ام . ساعت 10 مجلس هفتم آقای محمدیه و باید بریم سر خاک . خوابم نمی یاد . شاید یک کتاب بردارم بخونم تا بقیه بیدار بشن . با بیژن تا ساعت 3 حرف زدیم . بچه ها هم دیر خوابیدن . احتمالابیدار کردنشون کار راحتی نباشه . اما این شب های بیداری هم حالی دارد ها ! چای می خورم ، می خوانم ، می نویسم ، آن جور که دوست دارم زندگی می کنم .مثل دیوانه ها


 
 
 
بلقیس
نویسنده : من - ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٦
 

جالبه امروز فهمیدم این ماه هیچ یادداشتی ننوشتم . راستش خسته بودم خیلی . سفر مشهد کمکم کرد تا کمی استراحت کنم  و کمی تمرکز . پنج شنبه عصر رفتم , یکشنبه صبح زود 11 دی برگشتم . چهارشنبه همان هفته استاد برگشته بود و ما کلاس داشتیم . کارها خیلی بد بود . سه شنبه و چهارشنبه(14 دی) دوبی بودم . سفر فشرده کاری . پنج شنبه جلسه داوری داشتم برای یک پروژه ساختمانی . راستش یک کم عجیب بود. معلوم است این وسط هم کار ,کار و کار ... اما غر نمی زنم و ناراضی نیستم . توی این اوضاع بهم ریخته کار داشتن بهتر از بی کاری است.هفته آینده دومین جلسه داوری هر دو پرونده داوریم خواهد بود و مجبورم از کلاس استاد زودتر بلند شوم . این آخرین جلسات کلاس خواهد بود و من هنوز طرح فیلمنامه ام را به استاد نداده ام .

حال غریبی بود مشهد . از آن حالها که اگر سالی یک بار هم به آدم دست دهد باید شکرگزاربود. سبکی عجیبی دارم , ... خدا کند بپاید


 
 
 
دوستان خوب قیمت ندارند
نویسنده : من - ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٩
 

و اما سریال دنباله دار داستان ....

شنبه هومن و میترا اومدند دفتر اما هیچکدام داستانهای  اصلاح شده رو نخونده بودند . یکی دو ساعتی حرف زدیم و رفتند(البته قبلا همه را خوانده بودند) . یکشنبه اما امیر آمد با دست پر ! سه بار همه داستانها را خوانده بود . با خودکار سبز یادداشت گذاشته بود . هم در محتوا هم فرم هم نگارش هم ...شرمنده شدم خیلی وقت گذاشته بود و انصافا زحمت کشیده بود . از ساعت 4 تا 7.30 حرف زدیم . دو شنبه ظهر آقای براتی زنگ زد وسط یک عالمه کار بدو بدو رفتم ببینم نظر اون چی بوده ! او هم زحمت کشیده بود و خوانده بود و سه صفحه مطلب برایم نوشته بود. نگاهم که به دست خطش افتاد منقلب شدم . تمام خاطرات گذشته برایم مرور شد . ساکت شدم تا بتوانم بغضم را قورت بدهم نمی دانم فهمید و به روی خودش نیاورد یا اصلا متوجه نشد چون اصلا حرف زدنش را قطع نکرد . تا به حال نمی دانستم آدم می تواند به دست خط آدمها هم احساس داشته باشد . البته این اتفاق یک بار دیگر هم افتاده بود وقتی در یک پرونده قدیمی دست خط شادی را دیدم که وکیل قبلی پرونده بود . تمام لایحه ها با دست خطش بود . دیدن دست خطش یک حس فراموش شده رابرایم زنده کرد. بگذریم

داستانها را خواندم اما باز دوست دارم بخوانم ، این بار سطر به سطر و جمله به جمله  . وقتی نویسنده را می شناسی ، خواندن داستان حال و هوای دیگری دارد . نمی دانی این حدیث نفس است یا شهباز خیال نویسنده . در هر یک از پرسوناژها عمیق می شوی ، می خواهی هر طور شده مصداقی پیدا کنی ، حالات ، حرکات ، نگاهها ، لبخندها ، شلیک خنده ها و ... همه و همه دنیایی دیگر را روبرویت باز می کنند . نویسنده را که بفهمی نفهمی بشناسی کار خواندن داستانها پیچیده تر و دل انگیزتر می شود . اگر نویسنده ای را که می شناختی پر رمز و راز و پیچیده باشد ، در لابلای سطرها و پاراگرافها بارقه های جدیدی از کهکشان وجودش را کشف می کنی . سیر و گشت و گذار در این زوایا و هزار توها تو را از توالی حکایت و داستان دور می کند . به آن می ماند که گذر از دشتی هموار و زیبا را رها می کنی و به هر بیشه ناشناخته و به هر کنج تاریک در دل صخره ها سرک می کشی . می خواهی بفهمی سرچشمه الهامات نویسنده در کجا و در عمق کدام گوشه از این گستره سرسبز و بی انتهای دشت زندگی پنهان است . هر چه دست و پا می زنی راه به جایی نمی بری . باز می گردی به همان تصویر اولیه ای که از نویسنده در ذهن داشتی . یکباره می بینی سه صفحه را خوانده ای ، ولی سیر داستان و توالی گفتگوها را جا گذاشته ای . باز می گردی و دوباره این بار با هوشیاری بیشتر می خوانی ...

 


 
 
 
سوئ تفاهم
نویسنده : من - ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٩
 

مدتها بود با خودم کلنجار می رفتم که یک ساعت خوب واسه خودم بخرم . گذاشتم واسه روز تولدم . اما دیدم بچه ها دارند برای آزادی یک زندانی پول دیه جمع می کنند دادم اونجا ! خیلی بیشتر از دست کردن یک ساعت مارک دار گرون بهم چسبید . نه منتی دارم سر اون بنده خدا نه خود خدا ! دروغه اگه بگم واسه رضای خدا کردم . این کار رو کردم تا به خودم یه هدیه بدم تا خودمو خوش حال کنم. تا حس خوبی داشته باشم . تا فکر کنم که آدمم ! سرمو می کنم بالا و به خدا میگم " ممنون که دستمو باز گذاشتی که گاهی هم به خودم حال بدم "

وقتی استاد قبول کرد که برم سر کلاس فیلمسازیش به نگار گفتم اگر دانشجوی مستعدی دارید که توان شهریه پرداختن رو نداره من هزینه اش را قبول می کنم . اما لطفا نه من بدونم اون کیه و نه اون بدونه . قبول کرد . کلاسها که شروع شد یک دانشجو تو کلاس بود که کارش خیلی خوب بود . هر وقت فیلمش رو نشون می دادند استاد سرشو بر می گردوند عقب و به من نگاه می کرد . یک روز گفتم دیدی استاد من فیلم نساختم . گفت  فلانی داره به جای تو فیلم می سازه . ببین چه فیلم های خوبی هم می سازه . گفتم چه ربطی داره استاد گفت : این همون دانشجویی که تو شهریه اش رو دادی ! به نگار نگاه کردم که این قرارمون نبود.

اینها تنها لحظاتی از زندگیه که دچار سوئ تفاهم می شم که آدمم و با این سوئ تفاهم کلی حال می کنم .


 
 
 
من و تو
نویسنده : من - ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٦
 

پارسال در چنین روزی در قونیه بودم . حال و هوای عجیبی بود .انگار دوباره متولدشده بودم . امسال اما آنقدر گرفتار کارهای روزمره شده ام که ازخودم بی خبرم. تقریبا تمام تعطیلات مهمان دارم . کمی خسته ام اما بچه ها که دور و برشان شلوغ است خوشحالترند. 

هدیه تولد امسالم :

من : ای عشق همه بهانه از توست / من خاموشمی ترانه از توست

تو: عاشق پاییزم ..........

من : زخاک من اگر گندم برآید / از آن گر نان پزی مستی فزاید

تو: منم مستی و اصل من می عشق / بگو از می بجز مستی چه زاید؟

من : گاهی منش ستایم  و گاه او مرا ستاید

تو: در عشق زنده باید

کز مرده هیچ ناید

من: قشنگه ... قشنگی تو

تو: ولی من جنبه  شعر وموسیقی ندارم

من :چرا

تو: واسه اینکه خرابم می کنه ............ براهمین سازمو شکستم

من :پیر چنگی شدی ؟ سازت رو قربونی راه خدا کردی؟

تو: آره انگار

من : فدای دلت شم

تو: خدا نکنه ........... می فهمی حالمو

من : یقین دارم تمام اشک ها و نگاه ها و آه های تو برای اونه ، نه برای  من

تو:ولی برا من خیلی هستی ، بیش از همه و بیشتر از همیشه

من : ...........................

تو: چاره ای ندارم ....... باید یه کاری کنم ......... اگه نکنم  دیوونه می شم

من :بیا  با هم بریم تو حریمش

نمی دونی اونجا چه خبر هاست

من همین حالا در حال طوافشم

عرش رو شانه های ماست

تو: گریه ام ننداز ...

من : چرا گریه ............. پاشو برقص

از اینهمه عشقی که اومده در خونه ات و زده ...

تو : این نشانه هدایت عشقه

من: گر چه هیچ کس به نهایش نرسیدم

تو : نهایت ............؟

شربتی داد از حقیقت عشق ... من:

دام عشق آمد و درو پیچید

تو :عشق و فراق

من : باشه ، تو خودت آمدی به حریم دلم

و حق رفتن  هم هر زمانی که بخوای برای توست

تو: فدای تو با اون دل بزرگت ...........

من: من فقط اجازه دادم یه دور تو باغ  دلم بزنی

تو: بالاخره کسی بلد بود با دل من چطور تا کنه

من: آخه گاهی اوقات فکر می کنم من قلاب ماهیگیری خدا رو زمینم

تو: خب  پس باید بگم  خوب شکار کردی دلم  رو ............

من : پاشو بریم تا دیر نشده

تو: آره فکر می کنم دیگه جایی  واسه توقف نیست ...

کسی رو مثل من عاشق پیدا نمی کنی

من : تا قیامت دوستت دارم

تو: آخ چطوری نوازشت کنم؟

من : با نگاهت

تو : ولی تو گفتی هرگز ... اما از نوازم دست نکش

من : اونو بخاطر خودم گفتم و اینو بخاطر تو ....

تو: چه بد برزخیه این من و تو

من : همه حرفای امشب مو بذار به حساب مستی ...

تو : به شرط اونکه هیچ حرف ناگفته ای تو دلت نمونه

تو : بیا امشب  با هم از این دنیا بریم ...............

آسمون

زمین

بیابون

دریا

زیر بارون

من : اول بریم زیر بارون

تو : هستم

من: من دیوونه بارونم

تو : صدای خدا زیر بارون بهتر شنیده میشه ........... بوی خدا هم ...

من : هر قطره بارون مروارید ه

تو: هدیه ای به آدمای عاشقه از طرف خداست

من: وای چه بوی عطر خاکی ، امشب زیر بارون خیال

تا نوازش خدا را بیشترحس کنم  تو : صورتمو از پنجره می برم بیرون

من:  و خدا به من می گه ، بغلش کن تا سردش نشه

تو:  و بعد تو به نرمی  نوازشم میکنی............. انگار که خدا ................

من : ....... و من تماشات می کنم .............. زیر نوازش اون ................

............. تو : این آخر همه آرزوهامه

تو می خندی و می رقصی زیر بارون  و بی خودی از مستی عشق قه قهه می زنی .............. من : و

تو : و بعد دستت رو می گیرم و می گم چرا وایستادی مرد ؟

من : و من شروع به چرخش می کنم  و می چرخم و می چرخم و می چرخم ..... به دورت .............

انگار که تو کعبه ای ......................

و خدا رو بخاطر بدنیا آمدن تو شکر می کنم

تو : ومن گریه می کنم ...... از بس که  تو خواسته های منو می فهمی ............

من :شاید منو برای همین فرستاده تا  تو تنها نباشی روی زمین ............

تو : پس بشورون منو امشب

من : دگر باره بشوریدم ، بشوریدم ... بشورید م برای تو ....

تو: و احساس می کنم که قلبم و قلبت زیر بارون داره شسته می شه............

من :انگار من یکبارگی بر عاشقی پیچیده ام .............

تو : تمام وجودمون شسته میشه زیر بارون ..............

من : و من از دلم یهو کنده میشه که نمی دونم با مهرت چیکار کنم

می چرخیم و پرواز می کنیم ............ و از زیر بارون می پریم تو آسمون ............

من: من نی هستم و اون داره  در من  می دمه این حرفا رو ... ومن صدای اونو از حنجره تو می شنوم 

تو:همه چی برام حس غریبی داره ...

من : آخه دیگه تو آسمونیم

تو: نه بین زمین و آسمونیم

من: بین عقل و دل

تو: داریم مردم کوچیک رو می بینیم که پی یه لقمه نون می دوند

من : واما یادشون رفته اومدن اینجا عاشقی کنن

تو : بریم بالاتر

من: فرشته ها اومدن استقبال مون

اون یکی چقدر قشنگله

من: وقتی که می آم تو آسمون منقلب می شم ، احساس مسیح شدن می کنم ...

تو: شاید تو بهشت دوباره همسرت شم

من: اینجا جلوی فرشته ها خجالت می کشم از این حرفا نزن ...

تو: خب پس زود تر بریم  رو زمین ....... بریم بیابون خلوت تره

من: بیابون وای چه پرهیجانه ...

تو: فقط زمین هست و آسمون

من: اونجا هیچ چیزی برای سرگرمی وگول خوردن آدما نیست

تو: فقط خودشه و خودش ...

من: حتی اگه کور باشم ، اونجا جز خدا رو نمی بینم

تو: ظهور خدا تو قلب کویر بیشتره...

من: هوا خداست اونجا و خاک خداست اونجا و آب خداست اونجا  ...

تو: دوست دارم

من:  بریم تو قلب کویر

آخ فدای همه دلهای عاشق

جایی که یک لحظه نتپه هیچی دیگه نیست

تو: خدا کنه همه عاشق باشن روی زمین

قلب آدمو نجات می ده اگه  موسیقیش و بشنوی و بفهمی

من: دام دام ......دا دام .....  دا دام .....

 روف روف..... روف روف ....

آه ...

آه

الله

من: از آه تا الله راه زیادی نسیت

من: قلب فقط به عقل محتاجه و همه به قلب ...  

تو: قلب منی

من: منو آتیش زدی دوباره

من: اون داره منو و می بینه که آتیش گرفتمو و مچرخم دورتو طواف می کنم و می سوزم و نور می دم

تو:کنارتم و صدای تکبیرت تو گوشمه

من : دارم تماشات می کنم

تو: بسوزون ........... بسوزون من رو

من: بیا بیا عزیزم یک الله بگو و مثل ابراهیم بپر تو آتیش

تو: یا الله

من: در مسلخ عشق جز نکو را نکشند

لاغر صفتان زشت خو را نکشند

گر عاشق صادقی ز مردن مهراس

مردار بود هر آنکه او را نکشند

مردار بود هرآنکه او را نکشند

تو: و حالا منتظرم که قربانیم کنند

من:جانم

تو: سوختم سوختم .... خاکستر شدم

من: جان جان جان دل سوخته ات عزیز دل

من: منم روح شعله ورت رو بیشتر می پسندم ، صورتش گل انداخته ....و مست مست اومده وسط

تو: بالاخره سیراب شدم از عشق ، یکی همه چیز مو فهمید ...

من:سبحان ا...

تو: بریم دریا؟

تو: امشب یکی از قشنگترین شب عمرمه

من: در قله های بلند عشق پرواز می کنم

تو: امشب تو سیرابم کردی از عشق

من: خدا را سپاس گزارم که فرصت سیراب کردن تو رو به من داد

تو:منو به اوج بردی و بعد به نرمی آوردیم پایین

من: حتما نماز شکر می خونم برای این حرفت

تو: از نگاه تو عشق رو دیدم

من: و هرگز منو مست تر از این نخواهند دید

تو: کجای دلم جات بدم

من: بیرون دلت

تو: بیرون دل مگه میشه

من: نمی دونم باید بشه

تو: آخه چطوری

من:  نمی دون تنها راه خلاصی از درد جانکاه عشق دعاست

وقتیکه خودش میاد و دل خوشگلت و می بره

من:کجایی ؟

تو: کنار تو نشستم....و فقط دارم تماشات میکنم

من: بیا تا ته ساحل بدوییم

تو: دست منو هم بگیر

من: توی همه رقابت ها بهت می بازم

تو: بیا تنبلی نکن

من: ولی دارم می لنگم

تو: مگه داری پیر می شی

من: آخه خیلی جلو افتادی

تو: آره

تو: جان دلم بیا

من: ولی می دونم بهت می رسم

من: تو به پشت سرت نگاه می کنی

من: انگار دوست داری بهت برسم

تو: آها

من: با هم بیفتیم رو ماسه ها ....

تو: بدو

من: تا اون دور دستای ساحل

تو: آخ نفسم بند اومد

من: نفس نفس ها ها ها ها ......

من: دارم بهت می رسم

نه.....زوده  تو:

من: نترس من الکی هم شده بهت می بازم

من :آخه دلم نمی اد تو خیس شی

تو: من هم آروم تر می دوم

من: پاهامون توو آب و شن ماسه ها داره حال می کنه

تو: آخ چه کیف داره

من: احساس نشاط و جوونی می ریزه زیر پوست هر دومون

من: از همیشه بیشتر دوست دارم

تو: پس بیا

من: تو هم تو نگاهت همینه

تو: دیگه نفس ندارما

من: ولی نمی گی تا دلم آب شه

من: کم کم می ایستیم به تماشای غروب

تو: نمیخوام دلت هیچوقت آب بشه

من: پس یه چیزی بگو

تو: دوستت دارم

من: آخ که جمله ات دیونه ام می کنه

من: مثل آتیشه

تو: بیا میخوام به چشمای زیتونیت خیره شم

من: شرمم میشه از این همه زیبایی تو

تو: وای میخوام لب دریا چرخ بزنم

من: نمی دونم سه تارم کجا بود

من: آهان فرشته های خدا آوردن تا کنار ساحل برات بزنم

تو: جان

من: آخه تو عاشق صدای سه تاری

تو: ساز عشق

من: عاشقم من عاشقی بی قرارم

تو: وای

من: و تو سرتو آروم تکون می دی

من: و موهات تو باد بازی می کنه

تو: میام کنارت میشینم

من: پرده ساز عوض میشه

من: گوشه عشاق

من: راک

من: حجاز

تو: میخوام بوی تن تو با صدای سازت بپیچه تو هوا

من: و من به چشات خیره میشم که حس بگیرم

من: و تو برام می خونی

تو: دلم آتیش گرفته

من: یکی از شعرای شمس

تو: چون آهوی سرگشته در این دوانم / تا دام در آغوش نگیرم نگرانم .............

من: و من گریه می کنم و همچنان می زنم

من: چون عاشقتم

من: صدات اهورایی

تو: این دل صداش و هم واسه خدا قربونی کرد

من: صدات مال اینجا ها نیست

تو: تو بهشت هم برات میخونم

من:چقدر قربونی کردن سخت ولی شیرینه

تو:بزن عزیز دلم

من:می زنم

من:اراک

تو:بزن ساز عشقت رو

من: زیرکش سلمک

من: زرد ملیجه

تو:: جان

من: دیلمان

تو: بزن

من: چنان غرقه به مهرت پایبندم

که گویی آهویی سر در کمندم

تو:اشک هام  داره همینطور میاد

من: نه مجنونم که دل بردارم دوست

تو: بزن ساز عشقمون و ...

من: عشق تنها جاده ای که انتها نداره

تو: من تا حالا عاشق تر از تو ندیدم

من: شاید تو عاشق تری از من؟

تو: مثل همیم ...

تو: دوستت دارم

.............من:

واژه ای پیدا نمی کنم

تو: دوست دارم صدای سکوتت رو بشنوم

من: مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست / یا شب و روز بجز فکر توام کاری هست

تو: آخ

من: جانم

تو:گریه میکنم

من: سینه من داره از درد عشقت پاره میشه

تو: داریم قربانی میشیم واسه خدا

من: خدا قبول کنه

تو:آفرین که هی دارن صبوری میکنن

تو: خدا

تو: خدا

تو: خدا

من: جانم ... جانم

تو: ببین داری چیکار میکنی

تو: خدا

تو:ببین

من :مرغ دلم هوای پریدن گرفت باز

تو: مرغت  داره صبوری میکنه

من: آفرین عشق من

تو: ببین  بنده ات داره اشک می ریزه واسه تو

من: .............................................

تو: واسه تو ای خدا

تو: خدا

تو: خدا

من: مست تو ام  گرچه کنارم نه ای تو

تو: دارم پوست میاندازم

من : چه خوب .... ولی چه سخت

تو: سخته

تو: سخته

تو: کمکم کن

من: خدای من از من کاری ساخته نیست ... خودت یه کاری بکن  که دلش آروم شه

من: ساکت می شم تا شورشت کمتر شه

تو:چاره ای ندارم

من: مطربا آن پرده زن کین یار ما مست آمده

تو: تقصیر ساز تو بود همیشه اشکم و در آورده

من: تا به سحر دست منو پای شب ....

تو:حالا کجا بریم

من: تو آغوش هم

تو: شب ساحل سرده

من: بیا پیشم

من: آخر عشق به از اول اوست

من: ها کردم ....... دستات گرم شه

تو: وای چقدر دوست دارم

من:تو آغوشم فشارت می دم

تو: قلبامون آتیشه

من: اینگار می خواهیم تو هم بریم

من: دستات کو

تو: دور گردنت

من : آخ

من:می بوسمش تا گرم تر شیم

تو: وای

من: آخه تنت تو ظهر تابستون بیادم میاره ...

تو:  می گی چشمات از همیشه تماشایی تر شده ......

من : ومن مگم تولدت مبارک عزیز دلم ............. عاشقتم